Sunday, November 14, 2010
Thursday, October 28, 2010
Monday, October 25, 2010
البته این روزا دلم خیلی چیزا می خواد بیشتر از هر چیزی یه سفر شمال ، دوس دارم ساعتها کنار دریا بشینم و نگاش کنم چشامو ببندمو به صداش گوش کنم باهاش حرف بزنم از چیزایی که پیش اومد از چیزایی که دلم می خواد پیش بیاد از نگرانیام خلاصه از همه چی. اما نمی دونم تو این زمان باقیمونده این فرصت دست میده یا نه.
این روزا یه حس خاصی دارم همش یه جوریم
Thursday, October 21, 2010
Sunday, October 10, 2010
راستش یه جوری گفت این جمله آخرو که من کلا یهو شک کردم که آخرین روز هفته ما اسمش پنجشنبه بود یا جمعه!!!! خلاصه کارم انجام نشد و مجبور شدم تا شنبه صبح صبر کنم، شنبه نامه رو گرفتم و رفتم به سمت ساختمون مرکزی که یه برج گنده و پیچ واپیچ بود که من باید می رفتم طبقه 21 ام، بعد اینکه کلی تو لابی فلشا رو دنبال کردم به سمت آسانسور، پیداش کردم اما دیدم روش عکس آقا !! کشیده و نوشته آسانسور برادران! دوباره همون قد پیچ و تاب خوردم تا رسیدم به آسانسور خواهران! در که باز شد یه آسانسور فسقلی بود که یکی از این براداران خوبمون یه صندلی توش گذاشته بود و نشسته بود!! منم که خوب به طور غیر ارادی شماره مربوطه رو زدم! که یهو دیدم ایشون بسیار چپ چپ بهم نیگا کرد بعد من یه خانمی اومد که یارو ازش زود پرسید کدوم طبقه؟ و بعد دکمه رو براش زد! من که این موقع تازه متوجه سمت ایشون شده بودم، فکم داشت می افتاد که تو بابت ابن کار طاقت فرسا پول هم می گیری احیانا؟؟؟؟!!!! بعدش حالا حقوقو سگ خورد، این صندلی چیه چپوندی اینجا؟ شما که اینقدبراتون مهمه آسانسورا رو تفکیک جنسیتی کنین، تو توی آسانسور خانوما چه غلطی می کنی پس؟
Friday, September 24, 2010
ایمان، یکی چشم بند است، دیواری در برابر بینش
به خیره مگو که ایمان کوه را به جنبش در می آورد
من کوه بی جان نیستم انسانم من!
سنگ مقدس در این جهان بسیار است
صیقل خورده به بوسه های لبان خشکیده از عطش
ایمان به جسم بی جان روح می بخشد، لیکن
من جسم بی جان نیستم انسانی زنده ام من
من نابینایی آدمیان را دیده ام
و توفیدن گردباد را بر عرصه پیکار
من آسمان را دیده ام
و آدمیان را سرگردان به مهی دودگونه فرو پوشیده
مرا به ایمان ایمان نیست
اگر اندوهگینت می کند بگو اندوهگینم
حقیقت را بگو، نه لابه کن نه ستایش
تنها به تو ایمان دارم ای وفاداری به قرن و به انسان!
توان تحملت ار هست شکوه مکن.
به پرسش اگر پاسخ می گویی پاسخی در خور بگوی
در برابر رگبار گلوله اگر می ایستی مردانه بایست
که پیام ایمان و وفا به جز این نیست
Wednesday, September 15, 2010
پیش از آنکه پرده فرو افتد
پیش از پژمردن آخرین گل
بر آنم که زندگی کنم
بر آنم که عشق بورزم.
بر آنم که باشم.
در این جهان ظلمانی
در این روزگار سرشار از فجایع
در این دنیای پر از کینه
نزد کسانی که نیازمند منند
کسانی که نیازمند ایشانم
کسانی که ستایش انگیزند،
تا دریابم
شگفتی کنم
باز شناسم
که ام
که می توانم باشم
که می خواهم باشم،
تا روزها بی ثمر نماند
ساعت ها جان یابد
و لخظه ها گرانبار شود
هنگامی که می خندم
هنگامی که می گریم
هنگامی که لب فرو می بندم
در سفرم به سوی تو
به سوی خود
به سوی حقیقت
که راهی ست ناشناخته
پر خار
نا هموار،
راهی که، باری
در آن گام می گذارم
که در آن گام نهاده ام
و سر بازگشت ندارم
بی آنکه دیده باشم شکوفایی گلها را
بی آنکه شنیده باشم خروش رودها را
بی آنکه به شگقت در آیم از زیبایی حیات
اکنون مرگ می تواند
فراز آید.
اکنون می توانم به راه افتم.
اکنون می توانم بگویم
که زندگی کرده ام
و چشمان خواب آلودم بسته شد.
روز بود ، خفتم و خواب دیدم.
اما چگونه ، چگونه خواب خود را با دیگران در میان توانم نهاد؟
به زندان بودیم- چنین دیدم:
من بودم و تو، و دلهای ما به هم پیوند داشت.
با مخمل سرخ و سبز، لباسی مانند زندانیان به تن داشتیم
و زنجیرهای ما از طلا بود ، طلا.
روز بود، خفتم و خواب دیدم
اما چگونه ، چگونه خواب خود را با دیگران در میان توانم نهاد؟
Tuesday, September 14, 2010
Sunday, August 22, 2010
اما تو زندگانی من بودی
تو با من می رفتی
تو در من می خواندی
وقتی که من خیابانها را
بی هیچ مقصدی می پیمودم
تو با من می رفتی
تو در من می خواندی
تو از میان نارونها، گنجشکهای عاشق را
به صبح پنجره دعوت می کردی
وقتی که شب تمام نمی شد
وقتی که شب مکرر می شد
تو از میان میان نارونها، گنجشکهای عاشق را
به صبح پنجره دعوت می کردی
تو با چراغهایت می آمدی به کوچه ما
تو با چراغهایت می آمدی
وقتی که بچه ها می رفتند
و خوشه های اقاقی می خوابیدند
و من در آینه تنها می ماندم
تو با چراغهایت می آمدی
تو دستهایت را می بخشیدی
تو چشمهایت را می بخشیدی
تو زندگانیت را می بخشیدی
وقتی که من گرسنه بودم
تو مثل نور سخی بودی
تو لاله ها را می چیدی
و گیسوانم را می پوشاندی
وقتی که گیسوان من از عریانی می لرزید
تو گوش می دادی
اما
مرا نمی دیدی
Friday, July 30, 2010
که من مجنونم و مستم
اگر از عاشقی پرسی
بدان دلتنگ آن هستم
بیا با من مدارا کن
که من غمگین و دل خستم
اگر از درد من پرسی
بدان لب را فرو بستم
بیا از غم شکایت کن
که من هم درد تو هستم
اگر از همدلی پرسی
بدان نازک دلی خستم
بیا از درد حکایت کن
که من محتاج آن هستم
اگر از زخم دل پرسی
بدان مرهم بر آن بستم
مجنونم و مستم
به پای تو نشستم
آخر ز بدیهات
بیچاره شکستم
برو راه وفا آموز
که من بار سفر بستم
اگر از مقصدم پرسی
بدان راه رها جستم
برو عشق از خدا آموز
که من دل را بر او بستم
اگر از عاقبت پرسی
بدان از دام تو جستم
مجنونم و مستم
...
?
Tuesday, July 13, 2010
rahaee
ye khoshhali toam ba hayajan ba ye delhore ajibo gharib....
ta sob nakhabidam
cheghadr nazdik boodi.....
Sunday, July 11, 2010
manam alan khoshhalammmmmmmmmmmmmmmm :d
ba inke az tofooliat tarafdare Brazil boodamo, baad az hazfesh too in jaam be sheddat halam gerefte shod amma teame dovomam Spain bood ke emshab holando zado ghahreman shod :d
VIVAAAAAAAAAAAA SPAIN
hala ye chan vaghtiam ehtemalan mikham bahane football begiram!
Thursday, July 8, 2010
ina chizaee hastan ke har adami tanha tajrobe mikone, tanha aashegh mishi, tanha iman miari va tanha mimiri"
"nemidoonam delesh shekaste ya pishe kasie!,
dele shekaste ro mishe band zad, dele bazi adama mesle boloore, kheili zood mishkane, in joor dela band zadaneshoon kheili sakhte..."
in chizaee ke bala neveshtam ye ghesmataee az dialogaye filme "40 salegi" bood, film ghashngi bood hal kardam bahash.
tafavote beine aashegh shodane marda o zana. tafavote beine eshgho amniat, ... kheili chiza ro neshoon midad.
Monday, July 5, 2010
Tasavi !!!
ما به مردها گفتيم: مي خواهيم مثل شما باشيم. مردها گفتند: حالا كه اين قدر اصرارمي كنيد، قبول ! و ما نفهميديم چه شد كه مردها ناگهان اين قدر مهربان شدند وقتي به خود آمديم، عين آن ها شده بوديم. كيف چرمي يا سامسونت داشتيم و اوراقي كه بايد به آنها رسيدگي مي كرديم و دسته چك و حساب كتاب هايي كه مهم بودند.. با رئيس دعوايمان مي شد و اخم و تَخم اش را مي آورديم خانه سر بچه ها خالي مي كرديم. ماشين ما هم خراب مي شد، قسط وام هاي ما هم دير مي شد.. ديگر با هم مو نمي زديم. آن ها به وعده شان عمل كرده بودند و به ما خوشبختي هاي بي پايان يك مرد را بخشيده بودند. همة كارهايمان مثل آن ها شده بود فقط، نه! خداي من! سلاح نفيس اجدادي كه نسل به نسل به ما رسيده بود، در جيب هايمان نبود. شمشير دسته طلا؟ تپانچة ماشه نقره اي؟ چاقوي غلاف فلزي؟ نه! ما پنبه اي كه با آن سر مردها را مي بريديم، گم كرده بوديم.. همان ارثيه اي كه هر مادري به دخترش مي داد و خيالش جمع بود تا اين هست، سر مردش سوار است. آن گلولة اليافي لطيفي كه قديمي ها به اش مي گفتند عشق، يك جايي توي راه از دستمان افتاده بود. يا اگر به تئوري توطئه معتقد باشيم، مردها با سياست درهاي باز نابودش كرده بودند. حالا ما و مردها روبه روي هم بوديم. در دوئلي ناجوانمردانه و مهارتي كه با آن مردهاي تنومند را به زانو درمي آورديم، در عضله هاي روحمان جاري نبود.
سال ها بود حسودي شان مي شد. چشم نداشتند ببينند فقط ما مي توانيم با ذوقي كودكانه به چيزهاي كوچك عشق بورزيم. فقط و فقط ما بوديم كه بلد بوديم در معامله اي كه پاياپاي نبود، شركت كنيم. مي توانستيم بدهيم و نگيريم. ببخشيم و از خودِ بخشيدن كيف كنيم. بي حساب و كتاب دوست بداريم. در هستي، عناصر ريزي بودند كه مردها با چشم مسلح هم نمي ديدند و ما مي ديديم. زنانگي فقط مهارت آراستن و فريفتن نبود و آن قديم ها بعضي از ما اين را مي دانستيم. مادربزرگ من زيبايي زن بودن را مي دانست.
وقتي زني از شوهرش از بي ملاحظگي ها و درشتي هاي شوهرش شكايت داشت و هق هق گريه مي كرد، مادر بزرگ خيلي آرام مي گفت: مرد است ديگر، از مرد بودن مثل عيبي حرف مي زد كه قابل برطرف شدن نيست. مادربزرگ مي دانست مردها از بخشي از حقايق هستي محروم اند. لمس لطافت در جهان، در انحصار جنس دوم است و ذات جهان لطيف است.
مادربزرگ مي گفت كار زن ها با خدا آسونه. مردها از راه سخت بايد بروند. راه ميان بري بود كه زن ها آدرسش را داشتند و يك راست مي رفت نزديك خدا. شايد اين آدرس را هم همراه سلاح قديمي مان گم كرديم.
به هر حال، ما الان اينجاييم و داريم از خوشبختي خفه مي شويم. رئيس شركت به ما بن فروشگاه سپه داده و ما خيلي احساس شخصيت مي كنيم. ده تا نايلون پر از روغن و شامپو و وايتكس و شيشه شور و كنسرو و رب و ماكاروني خريده ايم و داريم به زحمت نايلون ها را مي بريم و با بقية همكارهاي شركت كه آن ها هم بن داشته اند و خوشبختي، داريم غيبت رئيس كارگزيني را مي كنيم و اداي منشي قسمت بايگاني را درمي آوريم و بلندبلند مي خنديم و بارهايمان را مي كشيم سمت خانه. چقدر مادربزرگ بدبخت بود كه در آن خانه مي شست و مي پخت. حيف كه زنده نماند ببيند ما به چه آزادي شيريني دست يافتيم. ما چقدر رشد كرديم.
افتخارآميز است كه ما الان، هم راننده اتوبوس هستيم هم ترشي مي اندازيم. مهندس معدن هستيم و مرباي انجيرمان هم حرف ندارد. هورا ما هر روز تواناتر مي شويم. مردها مهارت جمع بستن ما را خيلي تجليل مي كنند. ما مي توانيم همه كار را با همه كار انجام دهيم. وقتي مردها به زحمت بلدند تعادل خودشان را ايستاده توي اتوبوس حفظ كنند، مابا يك دست دست بچه را مي گيريم با دست ديگر خريدها را، گوشي موبايل بين گردن و شانه، كارهاي اداره را راست و ريس مي كنيم. افتخارآميز است.
دستاورد بزرگي است اين كه مثل هم شده ايم. فقط معلوم نيست به چه دليل گنگي، يكي مان شب توي رختخواب مثل كنده اي چوب راحت مي خوابد و آن يكي مدام غلت مي زند، چون دست و پاهايش درد مي كنند. چون صورت اشك آلود بچه اي مي آيد پيش چشمش. بچه تا ساعت پنج مانده توي مهد كودك... همه رفته اند، سرايدار مجبور شده بعد از رفتن مربي ها او را ببرد پيش بچه هاي خودش. نيمة گمشده شب ها خواب ندارد. مي افتد به جان زن. مرد اما راحت است، خودش است. نيمة ديگري ندارد. زن گيج و خسته تا صبح بين كسي كه شده و كسي كه بود، دست و پا مي زند.
مادربزرگ سنت زده و عقب افتادة من كجا مي توانست شكوه اين پيروزي مدرن را درك كند؟ ما به همة حق و حقوقمان رسيده ايم
زنده باد تساوي
( in matn ba email baram umade bood, khosham umad )
Saturday, July 3, 2010
Wednesday, June 30, 2010
Tuesday, June 15, 2010
دوستان شرح پریشانی من گوش کنید
داستان غم پنهانی من گوش کنید
قصه بی سر و سامانی من گوش کنید
گفتگوی من و حیرانی من گوش کنید
شرح این آتش جانسوز نگفتن تا کی
سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی
روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم
ساکن کوی بت عربده جویی بودیم
عقل و دین باخته دیوانه رویی بودیم
بسته سلسله، سلسله مویی بودیم
کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود
یک گرفتار از این جمله که هستند نبود
نرگس غمزه زنش این همه بیمار نداشت
سنبل پر شکنش هیچ گرفتار نداشت
این همه مشتری و گرمی بازار نداشت
یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت
اول آنکس که گرفتار شدش من بودم
باعث گرمی بازار شدش من بودم
عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او
داد رسوایی من شهرت زیبایی او
بسکه دادم همه جا شرح دلارایی او
شهر پر گشت ز غوغای تماشایی او
ابن زمان عاشق سر گشته فراوان دارد
کی سر برگ من بی سروسامان دارد
چاره اینست ندارم به از این رای دگر
بر کف پای دگر بوسه زنم جای دگر
بعد ازین رای من اینست و همین خواهد بود
من بر این هستم و البته چنین خواهد بود
پیش او یار نو و یار کهن هر دو یکیست
حرمت مدعی و حرمت من هر دو یکیست
....
حافظه خیلی یاری نمیکنه اگه ادامه بدم خیلی پریشان تر از این میشه فقط می دونم که امروز با زمزمه این اثر ماندگار وحشی بافقی دلم حال میومد
Sunday, June 13, 2010
Sunday, June 6, 2010
aay badam miad azash aay badam miad
yeki nis bege ke to ke kolan az fozooli khoshet nemiad, dasresi ham nadari be in bad massab! khob kolan biaaa biroon dige, chera khodeto azab midi aakhe
baba in site pedar madar nadare befahhhhhhmmmmm ino!
Friday, June 4, 2010
Sunday, May 30, 2010
Saturday, May 29, 2010
فقط یه موضوعی که منو نگران کرد این بود که حالا از فردا تو خیابون یقه ما رو نگیرن به جرم تجرد و این حرفااااا و بعدش واسمون بشه سوء سابقه
!!!!!
یه نگاه اجمالی به پستهای قبلیم انداختم دیدم با تقریب خوبی بیشترش غر غر و نق نق بود یعنی یکی اگه بشینه کل پستهای این بلاگ رو پشت سر هم بخونه رسما حالش به هم می خوره ضمن اینکه اگه منو نشناسه فک می کنه شیرین نود سال دارم!حالا با اینکه وقتی توی جمع ام هی دارم میگم ومی خندما! تصمیم گرفتم یه کمی اگه بشه اینجا هم مهربون شم.
:D
Tuesday, May 25, 2010
Sunday, May 23, 2010
taghriban tafrihi too zendegim nadaram, in rooza bishtar daram be in mozoo fek mikonam. doosta har kodoom be tarighi raftan 2nbale zendegishoon in gooshe o oon gooshe 2nya, khob maloome ke adam deltang mishe, aslan chize ajibi nis. adami am nistam ke khodamo too dardesare rabete haye nashenakhte bendazam.
kheilia ta hala behem goftan ke to hoselat sar nemire? khaste nemishi? nemitarsi?....
na hich kodum nis, vali deltang misham, az tanhaee lezzat mibaram ama gahi delam migire. ba tanha biroon raftan mese cinema resturan ... hich moshkeli nadarama vali masale ine ke heeey hame mikhan say konan az tanhaee daret biaran o fek mikonan alan to che badbakhtio in sobata, ine ke adam tarjih mide beshine sare jash.
ahaaa rasti ye harfe birabte dige! goftam cinema yadam oftad ke fimle democracy too rooze roshano didam:D
be sheddat hes kardam ke vaghtam talaf shod, har chand ke man khodam ostade vaght talaf kardanam vali dige jeddan hes kardan in filmo nemidam be hiiiiiiiiiiiich jam bar nemikhorddddd. az filme takhayoli besiiiar badam miad makhsoosan age Golzar bekhad naghshe Ezraeel bazi kone toosh!
Monday, May 17, 2010
Sunday, April 18, 2010
Thursday, April 15, 2010
kheili delam khast ke benevisam, delam mikhast shekayat konam, vali nemitoonam. cheghad sakhte ye chizi amighan ghamginet kone vali natooni begish. natooni begi ke dige nemikhay chenin chizaee beshnavi.
mogheiie ke asabi misham pelke chesham miparre, in rooza bishtare kheili. yani bayad begam ke kolan rahnamaye chapam roshane!!!!
Sunday, April 11, 2010
Friday, March 26, 2010
Wednesday, March 3, 2010
Wednesday, February 10, 2010
2 saate daram ba in antifiltera saro kale mizanam vali natije hiiiiiich!
omidvaram laaghal faghat ta jome bashe in maskhare bazia, ey khoda adam khafe mishe injaaaaaaa
Tuesday, February 9, 2010
ye vaghta be ye jaii miresi ke asalan nemidooni kojaii, mitarsi beporsi, mitarsi bedooni, man shayad nabayad harfi bezanam shayad nabayad inja begam ke alan, emshab injooriam vali aakhe delam ye joorie shayadam be khatere fesharaye rohie in moddate, khaste am man.
faghat delam mikhast har chan parakande emshab biam inja ye zarre az in harfa ro khali konam. ye vaghtaii hast ke ye dafe zire pat khali mishe, ye dafe hes mikoni tekie be bad zadio khabar nadari, oon moghas ke hichi hich kas hich harfi aroomet nemikone, ye vaghtaii hast ke ba hame vojoodet tanha boodano hes mikoni, ye vaghtaii ke dige farghe ye chizaiio ro nemifahmi, ke delet mikhaadd...
aaaah in boghze lanati daram khafam mikone,nemizare harf bezanam vali mikham begam, mikham begam ke az tekrar badam miad bizaram, nemikham etefaghaye zendegim tekrar beshan, man chize ziadi nemikham ke ? mikham? man ye neshoone mikham
Sunday, January 31, 2010
Saturday, January 23, 2010
Saturday, January 16, 2010
ye seri kara kardam too in moddat, vali koli rahe dige dare pishe ...in chan rooz ke gozasht ye khorde ghati boodam, chon baz chan ta az karam be ham gere khorde boodan, vali alan behtaram, yani dige be in ozaye belbesho aadat kardam.faghat bazi vaghta nemidoonam chera delam mikhad ghor bezanam, delam mikhad yeki bashe hame ghoramo goosh bede o vasatesham harf nazaneo bezare man faghat harfamo bezanam, amma ki! kasi nis ke, ki in rooza hosele dare, har ki be fekre khishe.
ye vaghtaii be khodam migam kolan halo bikhial shodam daram be oon door doora nega mikonam, pas alanam chi, in rooza chi mishan?baad migam na dige eb nadare in rooza daram talash mikonam vase ayande ,ke oon moghe az khodam razi basham. nemidoonam kei belakhare razi misham o dast az sare khodam bar midaram !
delam etefaghaye khoob mikhad, delam mikhad har kari az dastam bar miad vase zendegim bokonam vase rooham, vase inke aroom bashe , man faghat midoonam:
DOORHA AVAIIST KE MARA MIKHANAD
pas man miram 2nbale in ava mohem nis cheghad doore, inam mohem nis ke doros shenidam ya eshteba
mohem ine ke behesh goosh konam