Wednesday, September 15, 2010

پیش از آنکه واپسین نفس را بر آرم
پیش از آنکه پرده فرو افتد
پیش از پژمردن آخرین گل
بر آنم که زندگی کنم
بر آنم که عشق بورزم.
بر آنم که باشم.
در این جهان ظلمانی
در این روزگار سرشار از فجایع
در این دنیای پر از کینه
نزد کسانی که نیازمند منند
کسانی که نیازمند ایشانم
کسانی که ستایش انگیزند،
تا دریابم
شگفتی کنم
باز شناسم
که ام
که می توانم باشم
که می خواهم باشم،
تا روزها بی ثمر نماند
ساعت ها جان یابد
و لخظه ها گرانبار شود

هنگامی که می خندم
هنگامی که می گریم
هنگامی که لب فرو می بندم

در سفرم به سوی تو
به سوی خود
به سوی حقیقت
که راهی ست ناشناخته
پر خار
نا هموار،
راهی که، باری
در آن گام می گذارم
که در آن گام نهاده ام
و سر بازگشت ندارم

بی آنکه دیده باشم شکوفایی گلها را
بی آنکه شنیده باشم خروش رودها را
بی آنکه به شگقت در آیم از زیبایی حیات
اکنون مرگ می تواند
فراز آید.

اکنون می توانم به راه افتم.
اکنون می توانم بگویم
که زندگی کرده ام

2 comments:

Anonymous said...

bahar in sheraye khoshgelo khodet migi?
-MR

bahar said...

na azizam :p
ina az ye ketabe majmoo'e shere, ba shaeraye khareji, ke shamloo tarjome karde, kheili sheraye mahshari dare