انتظار تو را کشیدم ، نیامدی
و چشمان خواب آلودم بسته شد.
روز بود ، خفتم و خواب دیدم.
اما چگونه ، چگونه خواب خود را با دیگران در میان توانم نهاد؟
به زندان بودیم- چنین دیدم:
من بودم و تو، و دلهای ما به هم پیوند داشت.
با مخمل سرخ و سبز، لباسی مانند زندانیان به تن داشتیم
و زنجیرهای ما از طلا بود ، طلا.
روز بود، خفتم و خواب دیدم
اما چگونه ، چگونه خواب خود را با دیگران در میان توانم نهاد؟
و چشمان خواب آلودم بسته شد.
روز بود ، خفتم و خواب دیدم.
اما چگونه ، چگونه خواب خود را با دیگران در میان توانم نهاد؟
به زندان بودیم- چنین دیدم:
من بودم و تو، و دلهای ما به هم پیوند داشت.
با مخمل سرخ و سبز، لباسی مانند زندانیان به تن داشتیم
و زنجیرهای ما از طلا بود ، طلا.
روز بود، خفتم و خواب دیدم
اما چگونه ، چگونه خواب خود را با دیگران در میان توانم نهاد؟
No comments:
Post a Comment