Tuesday, June 15, 2010

امروز همش این شعرو با خودم زمزمه می کردم که سالها پیش که وقتی راهنمایی یا اول دبیرستان بودم به خاطر زیبایی بیش از حدش حفظش کرده بودم
دوستان شرح پریشانی من گوش کنید
داستان غم پنهانی من گوش کنید
قصه بی سر و سامانی من گوش کنید
گفتگوی من و حیرانی من گوش کنید
شرح این آتش جانسوز نگفتن تا کی
سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی
روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم
ساکن کوی بت عربده جویی بودیم
عقل و دین باخته دیوانه رویی بودیم
بسته سلسله، سلسله مویی بودیم
کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود
یک گرفتار از این جمله که هستند نبود
نرگس غمزه زنش این همه بیمار نداشت
سنبل پر شکنش هیچ گرفتار نداشت
این همه مشتری و گرمی بازار نداشت
یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت
اول آنکس که گرفتار شدش من بودم
باعث گرمی بازار شدش من بودم
عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او
داد رسوایی من شهرت زیبایی او
بسکه دادم همه جا شرح دلارایی او
شهر پر گشت ز غوغای تماشایی او
ابن زمان عاشق سر گشته فراوان دارد
کی سر برگ من بی سروسامان دارد
چاره اینست ندارم به از این رای دگر
که دهم جای دگر دل به دلارای دگر
چشم خود فرش کنم زیر کف پای دگر
بر کف پای دگر بوسه زنم جای دگر
بعد ازین رای من اینست و همین خواهد بود
من بر این هستم و البته چنین خواهد بود
پیش او یار نو و یار کهن هر دو یکیست
حرمت مدعی و حرمت من هر دو یکیست
....
حافظه خیلی یاری نمیکنه اگه ادامه بدم خیلی پریشان تر از این میشه فقط می دونم که امروز با زمزمه این اثر ماندگار وحشی بافقی دلم حال میومد



1 comment:

Anonymous said...

bah bah
roozegari mano del saken koo ie boodim, saken ...

-MR