بیا با من مدارا کن
که من مجنونم و مستم
اگر از عاشقی پرسی
بدان دلتنگ آن هستم
بیا با من مدارا کن
که من غمگین و دل خستم
اگر از درد من پرسی
بدان لب را فرو بستم
بیا از غم شکایت کن
که من هم درد تو هستم
اگر از همدلی پرسی
بدان نازک دلی خستم
بیا از درد حکایت کن
که من محتاج آن هستم
اگر از زخم دل پرسی
بدان مرهم بر آن بستم
مجنونم و مستم
به پای تو نشستم
آخر ز بدیهات
بیچاره شکستم
برو راه وفا آموز
که من بار سفر بستم
اگر از مقصدم پرسی
بدان راه رها جستم
برو عشق از خدا آموز
که من دل را بر او بستم
اگر از عاقبت پرسی
بدان از دام تو جستم
مجنونم و مستم
...
که من مجنونم و مستم
اگر از عاشقی پرسی
بدان دلتنگ آن هستم
بیا با من مدارا کن
که من غمگین و دل خستم
اگر از درد من پرسی
بدان لب را فرو بستم
بیا از غم شکایت کن
که من هم درد تو هستم
اگر از همدلی پرسی
بدان نازک دلی خستم
بیا از درد حکایت کن
که من محتاج آن هستم
اگر از زخم دل پرسی
بدان مرهم بر آن بستم
مجنونم و مستم
به پای تو نشستم
آخر ز بدیهات
بیچاره شکستم
برو راه وفا آموز
که من بار سفر بستم
اگر از مقصدم پرسی
بدان راه رها جستم
برو عشق از خدا آموز
که من دل را بر او بستم
اگر از عاقبت پرسی
بدان از دام تو جستم
مجنونم و مستم
...
No comments:
Post a Comment