Friday, July 30, 2010

?

وقتی نمی تونی یه چیزیو درک کنی فکر کردن هر چه بیشتر بهش هیچی رو حل نمی کنه تازه انگار بدترم میشه هر چی بیشتر کنکاش می کنی و درکتو به کار می گیری کمتر ازش می فهمی بعدش باز به هم می ریزی. یه حرفایی جمع شدن توی دلم وول می زنن توی سرم هر بار میخوام ازشون خلاص شم نمیشه چون نمی تونن دونه دونه از این زندان بیان بیرون همشون می خوان با هم فرار کنن به خاطر همین به هم گیر می کنن و گوله میشن توی گلوم باز می مونن اونجا ! گاهی وقتا حس میکنم شونه هام خیلی سنگینه خیلی چیزای جورواجور هست که روشون جا خوش کرده . باید با خودم روراست باشم اما یه سوال می یاد توی ذهنم همش، اونم اینه که چرا همیشه این منم که باید این کارو بکنم . کاش بدونم آروم و قرار این زندگی کجاست؟ دیگه وقتی حرف می زنی با یه حال عجیبی نگا میکنم و بعدش پشت دستام داغی گونه هامو حس می کنه چشامو می بندم و سکوت می کنم ! فکر نکنم این چیزی بود که می خواستم و می خواستی! تو چی؟ فکر می کنی؟

No comments: