Friday, December 18, 2009

بزرگ شدن مسوولیت سختیه ، چون نمی تونی به راحتی قبل حماقت کنی بعدشم بگی بچه بودم اون موقع! الان شدم یه ترکیب چرندی از منطق و احساس گاهی کامل متمایل به این گاهی کامل متمایل به اون
یه دل می گه برم برم
یه دلم میگه نرم نرم
طاقت نداره دلم دلم
بی تو چه کنم؟

Tuesday, December 15, 2009

امشب خیلی اتفاقی برخوردم به این شعر قیصر امین پور، شعر قشنگیه
جرات دیوانگی

انگار مدتی است که احساس می‌کنم

خاکستری‌تر از دو سه سال گذشته‌ام

احساس می‌کنم که کمی دیر است

دیگر نمی‌توانم

هر وقت خواستم

در بیست سالگی متولد شوم

انگار

فرصت برای حادثه

از دست رفته است

از ما گذشته است که کاری کنیم

کاری که دیگران نتوانند

فرصت برای حرف زیاد است

اما

اما اگر گریسته باشی . . .

آه . . .

مردن چقدر حوصله می‌خواهد

بی‌آنکه در سراسر عمرت

یک روز، یک نفس

بی‌حس مرگ زیسته باشی!

انگار این سال‌ها که می‌گذرد

چندان که لازم است

دیوانه نیستم

احساس می‌کنم که پس از مرگ

عاقبت

یک روز

دیوانه می‌شوم!

شاید برای حادثه باید

گاهی کمی عجیب‌تر از این

باشم

با این همه تفاوت

احساس می‌کنم که کمی بی‌تفاوتی

بد نیست

حس می‌کنم که انگار

نامم کمی کج است

و نام خانوادگی‌ام، نیز

از این هوای سربی

خسته است

امضای تازه من

دیگر

امضای روزهای دبستان نیست

ای کاش

آن نام را دوباره

پیدا کنم

ای کاش

آن کوچه را دوباره ببینم

آنجا که ناگهان

یک روز نام کوچکم از دستم

افتاد

و لابه‌لای خاطره‌ها گم شد

آنجا که

یک کودک غریبه

با چشم‌های کودکی من نشسته است

از دور

لبخند او چقدر شبیه من است!

آه ای شباهت دور!

ای چشم‌های مغرور!

این روزها که جرأت دیوانگی کم است

بگذار باز هم به تو برگردم!

بگذار دست کم

گاهی تو را به خواب ببینم!

بگذار در خیال تو باشم

بگذار…

بگذریم!

این روزها

خیلی برای گریه دلم تنگ است!


Monday, December 14, 2009

مرگ مهم نیست، خوشبخت نبودن مهم ترین چیزهاست
ویکتورهوگو

Sunday, November 29, 2009

چی باید گفت؟نمی دونم، جدا نمی دونم! فقط دارم می بینم که هر چی هیچی نمی گم و به روی خودم نمی یارم تو بیشتر جلو میری! دیگه چیزی مونده که نگفته باشی؟ بگو راحت باش می خوام ببینم تا کجا می خوای ادامه بدی. دیگه حالم داره از لبخندای مصنوعی خودم به هم می خوره . دلم بیشتر و بیشتر داره میگیره ، نباید اینجوری بشه نباید . کاش یه دفعه همه چی درست می شد ، الان دیگه حتی نمی دونم که درست یعنی چی. من دلم گرفته گرفته گرفته گرفته ! همه حرفا رو تو دلم جمع می کنم دلیلش چیه نمی دونم سعی می کنم وانمود کنم خوبم ولی سخته ، وانمود کنم بی خیالم ولی نیستم ، از نصیحتای دیگران حالم بد میشه باز همه چیز یه وقتی به هم گره خورده که نباید بخوره، از دروغ بدم می یاد ، از سردی بدم می یاد خیییییییییییییلییییی بدم می یاد ، از تغییر بی دلیل بدم می یاد ، خسته ام من خیلی خسته ام

Friday, November 27, 2009


حالا بازهم سکوت و سکوت و سکوت...
کاج‌ها، ابر‌ها و گذر بال یک کلاغ بر متن جاودانه‌ی خاکستری. او را خواسته‌ام تا بیاید کنارم بنشیند. آمده و نشسته است مثل ده‌ها و صد‌ها بار که خواسته‌ام و آمده است با اشتیاق تمام،با تمام اشتیاق. اما این‌بار نه او صورت دارد و نه من صدا،و سکوت عمیقاً خاکستری ست. نه، تو و من یکی هستیم، یکی. بی تو من نبودم،اینکه هستم نمی‌بودم، از زبان من حرف می‌زنی،بی‌تو شاید،من نمی‌بودم...

سلوک/ محمود دولت آبادی

Tuesday, November 24, 2009

بعد چند وقت دیروز رفتم فیس بوک که یهو اون لینک رو دیدم، هدی سیدی فوت کرده؟ آخه چرا؟ لینک هم که باز نشد اونقد شوکه شده بودم که نمی دونستم چی کار باید بکنم، فقط همش دارم بهش فک می کنم از دیروز تا حالا، دلم یه جوری ریش شده هنوزم دلیل فوتش و نمی دونم ولی دیگه چه فرقی می کنه، یه دختر شاد و سرزنده از بین ما رفته اونم به این زودی،خدای من چقد دردناک

Sunday, November 22, 2009

دلم تنگ است
دلم برای دیدنش تنگ است
کی رخ می نماید
نمی دانم
خوشم می یاد که این دندون درد من همه مسکنا رو از رو برده ، خوبه حالا رفتم کشیدمش و باز داره درد میکنه!! خب بعد چند وقت دوری باید بگم که زندگی من توی این چند وقتی که ننوشتم تغییر قابل عرضی نکرده غیر اینکه مجبورم یه سری کارای تکراری و دوباره انجام بدم ، یه سفر هم رفتم که به نظرم بد نبود ، دیگه چیزی به ذهنم نمی یاد ، پس تا برنامه بعد خدا نگهدار

Sunday, November 1, 2009

اینو امروز خوندم خیلی به دلم نشست

"اینها که مثل برق و باد می¬گذرند، سالهای عمر من است.
به همین سادگی!
هنوز جوانم؟
نیستم؟
یادم نمی¬آید!
کی جوان بودم؟
کدام روز از همیشه زیباتر بوده¬ام؟
آن روز گذشته است
تقصیر تو بود.
که به من گفتی: "آفرین!
و من اصلا نفهمیده¬ام!
آن روز چرا در آغوش مردی نبودم که در زیباترین روزش بود؟
کی بوده است آن روز؟
من پروژه طراحی اجزا انجام می¬دادم؟
همان شب که از ترس امتحان ارتعاشات تا صبح به خواب نرفتم
چرا از غلت زدن توی یک لذت ناتمام خواب و بیدار نبودم؟
آخ سالهای جوانیم را پس بدهید!
دیوارهای دانشگاه!
استادهای تهی!
تمرین¬های تصحیح نشده!
چه دختر درسخونی
حتما می¬خوای دکتر بشی!"
اما من
می¬خواستم رقصنده شوم!
آهای اولین عاشق من!
عاشق شانزده سالگیم!
بیا
تا عمری که نه در عشق تو بگذاشته¬ام
امروز به خون دل قضا کنم"!

Friday, October 30, 2009

می خواستم یه چیزی بگم ولی پشیمون شدم
چقدر حس غریبیه این دوست داشتن، هیچ وقت زمان و مکان سرش نمیشه! بعد این سالها هنوز از حکمتش سر در نیاوردم، نمی دونم شایدم من یه جور قریبی آدما رو دوست دارم، اون قصه ای که یه بار تویه پست همین بلاگ گفتم برام شیرین شده الان نمی دونم به کجاش رسیده فقط می دونم این فصلشو دوست ندارم

Wednesday, October 28, 2009

دلم تنگ شده، خیلی زیاد، برای یه حال و هوایی که چند وقته گمش کردم

Tuesday, October 27, 2009

چاره همه چیز انتظاره! لااقل الان که اینطوره، این گذر زمان همیشه پدیده عجیبیه، اشکالی نداره منم آدم صبوری بودم همیشه

Saturday, October 24, 2009

ای تو اون روحت :
آی بی تی

Thursday, October 8, 2009

من یه چیزیو نمی دونم اونم اینه که چرا یه عده ازمردای جامعه ما که کم هم نیستن فکر می کنن وقتی یه دختر جوون تنها زندگی می کنه و به قول خودمون خونه مجردی داره، هر حرفی میشه بهش زد! هر پیشنهادی میشه داد! هر ....خلاصه ! به عبارت دیگه بیش از حد می خوان باهاش راحت باشن! ناراحت هم نباید بشه یعنی اصلا چه معنی داره که ناراحت شه، درد اصلی اینه که از روشنفکری فقط ژستش به کار می یاد اینجا
شایدم
...
هیچی بی خیال
اونقد وقت کمیه که تا می خوای بگی سلام باید کم کم واسه خدافظی آماده شی! انگار باید از قبل حرفا رو لیست کنی بعد به ترتیب اهمیت بگی
مهم نیست
امروز یه کم حال مزاجیم جالب نبود
من دلم یه صحبت بی دغدغه می خواد
می فهمی؟آغوش نه ها!! صحبت

Thursday, September 24, 2009

امیدوارم که همه کارام به خوبی روبه راه بشه، فعلا یه چند تا کار دارم که از بقیه مهم ترن.روزا هم همچنان می گذرن و من بزرگتر می شم و به عمرم اضافه میشه ،دیگه چی بگم همینه دیگه.خودت مگه اینجوری نخواسته بودی؟خواسته بودی دیگه!منم گفتم باشه
یه کتابم خوندم تازگیا که هی میگه باید حرف خوب بزنی همیشه و مثبت فکر کنی از این...... حالا
یعنی که اینجا هی یه لبخند از خودم در وکنم و هویجوری ادامه می دم،
:D

Tuesday, September 22, 2009

روزای دلتنگی هم هوای خاص خودشونو دارن، این روزا می گذرن مگه نه؟هفته پیش فکر می کردم وقتی می خوام پست جدید بنویسم چیزای دیگه ای می نویسم ولی با اتفاقات این 4-5 روز نظرم عوض شد و تصمیمای جدیدی گرفتم! یه وقتایی که آدم عصبی و هیجان زده ست فکر می کنه که کاش این جوری می گفتم کاش این کارو می کردم و هزار تا حرف جور واجور دیگه ولی وقتی با خودت خلوت می کنی و فکراتو جمع و جور می کنی می بینی نه باید همه چیزو ساده تر بگیری
حاصل کارگه کون و مکان این همه نیست//باده پیش آر که اسباب جهان این همه نیست
از دل و جان شرف صحبت جانان غرض است// غرض این است وگرنه دل و جان این همه نیست
منت سدره طوبی ز پی سایه مکش//که چو خوش بنگری ای سرو روان این همه نیست
دولت آن است که بی خون دل آید به کنار //ور نه با سعی و عمل باغ جنان این همه نیست
پنج روزی که در این مرحله فرصت داری// خوش بیاسای زمانی که زمان این همه نیست

Tuesday, September 1, 2009

این نیز بگذرد، یعنی باید بگذرد این حرفا نیس
تلویزیون روشنه:
حالا که برگشتی دلمو دیگه نمی شکونی
حالا که برگشتی می دونم با من می مونی
حالا که برگشتی دلمو
حالا که برگشتی می دونم
.......
حاللللللللا قررررررررر
!!!!!!!!!!!!!!!!
از فرمایشات خواننده محترم جناب قیصر
یکی دیگه از دوستای خوبم هم از ایران رفت ،دیگه تقریبا میشه گفت همه رفتن، دلم برای همشون تنگ میشه، از طرفی یه خورده هم می ترسم. این روزا مشغول کارام هستم ولی زبان نمی خونممممممممممم وایییی از دست من

Friday, August 28, 2009

من نمی دونم با این سردی باید چی کار کنم؟نمی دونم! فقط می دونم وقتایی که آدم حس می کنه داره غرق می شه و هی دست و پا می زنه که نشه، بیشتر فرو می ره! من می خوام بمونم نمی خوام غرق بشم، چی کار باید بکنم سر در نمیارم راستش خیلیم حال ندارم دیگه

Tuesday, August 25, 2009

هر چی سعی کردم بخوابم نشد، یه دفعه یاد یه چیزی افتادم، یاد اینکه دقیثا پانزده سال پیش در چنین روزی دلم شکست!!! و من هنوزم که هنوزه در حال جمع کردن تیکه های شکسته شده دلم هستم، فقط وانمود کردم که هیچی نشده و به زندگی ادامه دادم، باور اینکه این همه سال گذشته سخته! خودت که نتونستی، تونستی؟ میبینی منو؟میشنوی صدامو؟ بازم برام دعا میکنی؟آره؟
از تو رختخوابم اومدم بیرون و کامپیوترو روشن کردم که این حرفا رو بهت بگم دلم می خواست باهات حرف بزنم حتی اگه تو نخوای،همین
بعضي از تصميمات مهم را بايد به زمان ديگري موكول كرد چون در حال حاضر امكان و شرايط انجام آنها وجود ندارد. با صبر و خودداري مي‌توان به نتيجه رسيد.

Saturday, August 22, 2009

وای یه گندی زدم که از خودم بدم اومده خیلیییی! بترکی بهار بترکی ،حالم از خودم به هم خورد! تو آدم باش نمی خواد روزه بگیری

Friday, August 21, 2009

Thursday, August 20, 2009

با این اینکه جدا از بعضی کارای اطرافیان انگشت به دهن می مونم و می بینم همش به خاطر اینه که مردم همه چیو راحت فراموش می کنن بازم دلم نمی خواد که منم اینجوری بشم، با اینکه از سر شب تا حالا حرفای قدیمی که همین مضمون رو داشتن دارن تو مخم جفتک میندازن و هیییییی تا اون اعماق تهم می سوزه !!!! ولی بازم میگم چه خوب که من این مدلی نیستم، باید سعی کنم تمام سعی خودمو!
فقط یه چیزی یادت باشه اینجوری نمی مونه یعنی من نمی ذارم
یعنی بعضی وقتا آدم همینطور می مونه که چرا اینقد بعضیا روشون زیاده و اعتماد نفسشون تا خداستتتتتت!! خجالتم نمی کشه!!! "تو نباید اینقد.... بشی!!!!!!" چقد حافظه ها ضعیف شده چقد آدما زود یادشون می ره که دیروز چی بودن
خیلی بهم بر خورد یه جورایی خودشو پیشم ضایع کرد با این حرفش ، فک می کردم بیشتر از این حرفا ظرفیت داشته باشه
I've been alone with you inside my mind
And in my dreams I've kissed your lips a thousand times
I sometimes see you pass outside my door
Hello, is it me you're looking for?

I can see it in your eyes
I can see it in your smile
You're all I've ever wanted, (and) my arms are open wide
'Cause you know just what to say
And you know just what to do
And I want to tell you so much, I love you ...
I long to see the sunlight in your hair
And tell you time and time again how much I care
Sometimes I feel my heart will overflow
Hello, I've just got to let you know

'Cause I wonder where you are
And I wonder what you do
Are you somewhere feeling lonely, or is someone loving you?
Tell me how to win your heart
For I haven't got a clue
But let me start by saying, I love you ...

Hello, is it me you're looking for?
'Cause I wonder where you are
And I wonder what you do
Are you somewhere feeling lonely or is someone loving you?
Tell me how to win your heart
For I haven't got a clue
But let me start by saying ... I love you

Tuesday, August 18, 2009

فکر می کنم هیچ کس به اندازه حافظ تا حالا منو درک نکرده! شاهکاری تو شاهکار
گر چه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید
هیچ راهی نیست کان را نیست پایان غم مخور
امروز یه تصمیمی گرفتم که معمولا جواب می ده این دفعه رو نمی دونم ولی به امتحانش می ارزید! خواب دیشب هنوز تو ذهنمه وقتی بهش فکر می کنم دلم می گیره، البته طبیعی بود که وقتی با اون ذهن آشفته به رختخواب می رم همچین خوابی هم منتظرم باشه ولی بازم فکرش ناراحتم می کنه

Sunday, August 16, 2009

یه فال اینترنتی گرفنم جالب بود، کاملا به حال و روز من می خوره:

بود آیا که در میکده ها بگشایند
گره از کار فرو بسته ما بگشایند
اگر از بهر دل زاهد خودبین بستند
دل قوی دار که از بهر خدا بگشایند
به صفای دل رندان صبوحی زدگان
بس در بسته به مفتاح دعا بگشایند
در میخانه ببستند خدایا مپسند
که در خانه تزویر و ریا بگشایند
فقط دعا ، دعاهای خوب می خوام
چه روزی بود امروز! انگار یه جورایی حس می کردم یه اتفاقایی منتظرمه! بد بود ولی یه خوبی داشت اونم اینکه بغضم ترکید . دلم خیلی گرفته بود خیلی زیاد، دلم یه جورایی واسه خودم سوخته بود، حرفایی دکتر چقد خوب بود چقد آروم شدم باعث شد یه ذره به خودم بیام حالا با خودم فکر می کنم راست می گفت حق با اون بود

Saturday, August 15, 2009

فکر کنم تا زمانیکه سعی می کنم حالم بهتر شه نمیشه، یعنی همش به خاطر این سعی کردنس پس دیگه سعی نمی کنم ببینم ایندفعه چی می خواد بشه
من شدم رودخونه دلم یه مرداب
می خواستم براش بخونم ولی صبر نکرد، خوب شد نخوندم
!!

Friday, August 14, 2009

سرو چمان من چرا میل چمن نمی کند
همدم گل نمی شود یاد سمن نمی کند
دی گله ای ز طره اش کردم و از سر فسوس
گفت که این سیاه کج گوش به من نمی کند
دلم می خواد آواز بخونم مثل قدیما که زیاد می خوندم با عشق می خوندم دلم تنگ شده
دیگه به این نتیجه رسیدم که نگم از چیا ناراحت می شم و چه انتظاری دارم، خوب اگه قرار بود تغییری حاصل بشه که باز نمی رفتم جای اولم. پس شاید فایده نداره گفتنش. شاید باید بی خیال شد، شاید...نمی دونم
این حال خوبی نیست به نظرم، یه حس سرده فقط که دلم نمی خواد بهم غلبه کنه . از طرف دیگه حوصله ثوجیه دائمی و خوش باوریم ندارم خودمم این روزا علت شادی یا ناراحتیمو خوب نمی دونم .کاش همه اون چیزی که توی دلم جا خوش کرده رو می تونستم بنویسم ، مشکل اینجاست که نمی تونم!
چند وقتیه که آدما زودتر ازم می رنجن خیلی بی دلیل، ، منم دیگه خیلی حوصله اینو ندارم که تو قید و بند ناراحت شدن یا نشدن آدمای اطرافم باشم مخصوصا وقتی که یهویی ثغییر رویه می دن. این روزا حوصله خودم هم ندارم. حرفای بی معنی از این ور اون ور زیاد می شنوم حرفایی که یادم میندازه معیارام با خیلی از آدما فرق داره ، اینکه بهتره یا بدتره رو نمی دونم اما میدونم دنبال چیزایی که بقیه میگن نیستم یعنی چیزایی که یه سری از آدما رو خوشحال میکنه منو خوشحال نمی کنه

Monday, August 10, 2009

امروز یهو یادم افتاد که یه بلاگی هم داشتم من یه روزایی....
خیلی وقته ننوشتم اینجا، خیلی خبرا هم بوده، از خبرای دانشگاه تا خبرای سیاسی و خیلی چیزای دیگه.
روزای عجیبی اومدن و رفتن که ما ها ندیده بودیم لا اقل به این شدت.. دیدن این روزا اونم توی دوره ای که باید خیلی دل به کار می دادم و به برنامه فشرده ام سر و سامون می دادم همچین آسون نبود. ولی به هر حال، گذشت. منم کارامو به یه جا رسوندم! پروژه بالاخره تموم شد دفاع کردم
حل و روزم هم اییییی! میشه گفت بد نیست
ولی یه وقتایی خیلی دلم میگیره از خیلی چیزا

Monday, April 27, 2009

خسته ام خیلی خسته

Friday, April 24, 2009

دلم برای مریم تنگ شده
به غیر از تعداد محدودی بقیه آدمای دور و برم فقط وقتی کارشون یه جا گیره ازم خبر می گیرن
نمی دونم این ملت زیادی پر رو شدن یا من دیگه شانسم زده.....
هر کدومش که هست خیلی داره اذیتم می کنه

Tuesday, April 21, 2009

آمدم تا تو را بویم
و تو زهر دوزخیت را با نفسم آمیختی
به پاس این همه راهی که آمدم










به

Saturday, April 18, 2009

بالاخره وقت گیر آوردم که یه سر بیام اینجا.از آخرین پستی که گذاشتم روزای زیادی گذشته و بالطبع اتفاقات زیادی افتاده که هم خوب بوده هم بد البته شاید بهتر باشه به جای بد بگم غیر قابل پیش بینی
خلاصه اینکه یه مدتی طبق معمول حال حول درستی نداشتم که الان میشه گفت برطرف شده . یه سال دیگه گذشت با تمام خاطرات خوب و بدش روی هم رفته سال خوبی بود .حالا سال 88 شروع شده منم فعلا میشه گفت که کار قابل عرضی انجام ندادم امیدوارم ریت قاط زدنم امسال کمتر از گذشته باشه! فعلا همین

Friday, February 27, 2009

شاید آدمای زیادی باشن که میشه باهاشون گپ زد ولی تعداد اونایی که میشه باهاشون حرف زد خیلی کمه باید قدرشونو بدونیم
باید اعتراف کنم که این قصه برام شیرین و جذاب شده و بیشتر از اینکه بخوام آخرشو بدونم دلم می خواد که همینجور آروم و آهسته ادامه داشته باشه
از آدمای پر رو و فضول خیلی بدم می آد دست خودم نیست

Thursday, February 5, 2009

اصلا اعصاب ندارم هویجوری
البته این چیز جدیدی هم نیست
الان خیلی اتفاقی رفتم یه سری به بلاگ مری زدم دیدم دوباره داره می نویسه
خیلی ذوق کردم چه کار خوبی کردی مری جونی
رو دیشب دیدم اونقد روند فیلم آدمو خسته می کنه که دیگه نتونستم تحمل کنم revolutionary road
فیلمو عوض کردم و یکی دیگه گذاشتم که مثلا دلم وا شهههههههه
که اون دیگه بد جور رفت رو اعصابم ولی انگار مرض داشتم تا آخر دیدمش
بعدم دوباره رفتم سراغ اولی و اونم تا آخرش دیدم
خلاصه بعد از اینکه مطمئن شدم که دیگه کاملا روانی شدم رفتم کپمو گذاشتم

Friday, January 16, 2009

فکرم این روزا مشغوله
یه تصمیمایی گرفتم که البته ناچار بودم یعنی اونقدر همه کارام به همدیگه گره خورد که اینجوری شد حالا شاید اصلا اینطوری بهتر باشه الان دیدم توی پست قبلی نوشتم به زودی نوشتن پروژه رو شروع می کنم خندم گرفت چون هنوز شروع نکردم و دلیلشم خستگی زیاد و کارای فشرده دیگه بود
دلم گرفته وکاری نمی تونم بکنم
چرا اینجوریه؟