Tuesday, August 25, 2009

هر چی سعی کردم بخوابم نشد، یه دفعه یاد یه چیزی افتادم، یاد اینکه دقیثا پانزده سال پیش در چنین روزی دلم شکست!!! و من هنوزم که هنوزه در حال جمع کردن تیکه های شکسته شده دلم هستم، فقط وانمود کردم که هیچی نشده و به زندگی ادامه دادم، باور اینکه این همه سال گذشته سخته! خودت که نتونستی، تونستی؟ میبینی منو؟میشنوی صدامو؟ بازم برام دعا میکنی؟آره؟
از تو رختخوابم اومدم بیرون و کامپیوترو روشن کردم که این حرفا رو بهت بگم دلم می خواست باهات حرف بزنم حتی اگه تو نخوای،همین

No comments: