دلم مي خواست دست مرگ را از دامن اميد ما كوتاه مي كردند
در اين دنياي بي آغازو بي پايان
در اين صحرا كه جز گرد وغبار از ما نمي ماند
خدا زين تلخكامي هاي بي هنگام بس مي كرد
نمي گويم پرستوي زمان را در قفس مي كرد
نمي گويم به هر كس بخت وعمر جاودان مي داد
نمي گويم به هر كس عيش ونوش رايگان مي داد
همين ده روز هستي را امان مي داد
دلش را ناله تلخ سيه روزان تكان مي داد