مرا به من بگذار
به خويشتن بگذار
من وتلاطم دريا
تووصلابت سنگ
من وشكوه تو
اي پرشكوه خشم آهنگ
من وسكوت وصبوري؟
من وتحمل دوري؟
مگر چه بود محبت
كه سنگ سنگش را
به سر زدم با شوق؟
من از هجوم هجاهاي عشق مي ترسم
اميد بي ثمري خانه در دلم كرده ست
به دشت وباغ وبيابان
به برگ برگ درختان
وروح سبز گياهان
گر از كمند تو دل رست
!دوباره آورم ايمان كه عشق بيهوده ست
مرا به خود بگذار
مرا به خاك سپار
كسي؟
نه دگرهيچ كس را نمي خواهم
No comments:
Post a Comment