Friday, August 28, 2009

من نمی دونم با این سردی باید چی کار کنم؟نمی دونم! فقط می دونم وقتایی که آدم حس می کنه داره غرق می شه و هی دست و پا می زنه که نشه، بیشتر فرو می ره! من می خوام بمونم نمی خوام غرق بشم، چی کار باید بکنم سر در نمیارم راستش خیلیم حال ندارم دیگه

Tuesday, August 25, 2009

هر چی سعی کردم بخوابم نشد، یه دفعه یاد یه چیزی افتادم، یاد اینکه دقیثا پانزده سال پیش در چنین روزی دلم شکست!!! و من هنوزم که هنوزه در حال جمع کردن تیکه های شکسته شده دلم هستم، فقط وانمود کردم که هیچی نشده و به زندگی ادامه دادم، باور اینکه این همه سال گذشته سخته! خودت که نتونستی، تونستی؟ میبینی منو؟میشنوی صدامو؟ بازم برام دعا میکنی؟آره؟
از تو رختخوابم اومدم بیرون و کامپیوترو روشن کردم که این حرفا رو بهت بگم دلم می خواست باهات حرف بزنم حتی اگه تو نخوای،همین
بعضي از تصميمات مهم را بايد به زمان ديگري موكول كرد چون در حال حاضر امكان و شرايط انجام آنها وجود ندارد. با صبر و خودداري مي‌توان به نتيجه رسيد.

Saturday, August 22, 2009

وای یه گندی زدم که از خودم بدم اومده خیلیییی! بترکی بهار بترکی ،حالم از خودم به هم خورد! تو آدم باش نمی خواد روزه بگیری

Friday, August 21, 2009

Thursday, August 20, 2009

با این اینکه جدا از بعضی کارای اطرافیان انگشت به دهن می مونم و می بینم همش به خاطر اینه که مردم همه چیو راحت فراموش می کنن بازم دلم نمی خواد که منم اینجوری بشم، با اینکه از سر شب تا حالا حرفای قدیمی که همین مضمون رو داشتن دارن تو مخم جفتک میندازن و هیییییی تا اون اعماق تهم می سوزه !!!! ولی بازم میگم چه خوب که من این مدلی نیستم، باید سعی کنم تمام سعی خودمو!
فقط یه چیزی یادت باشه اینجوری نمی مونه یعنی من نمی ذارم
یعنی بعضی وقتا آدم همینطور می مونه که چرا اینقد بعضیا روشون زیاده و اعتماد نفسشون تا خداستتتتتت!! خجالتم نمی کشه!!! "تو نباید اینقد.... بشی!!!!!!" چقد حافظه ها ضعیف شده چقد آدما زود یادشون می ره که دیروز چی بودن
خیلی بهم بر خورد یه جورایی خودشو پیشم ضایع کرد با این حرفش ، فک می کردم بیشتر از این حرفا ظرفیت داشته باشه
I've been alone with you inside my mind
And in my dreams I've kissed your lips a thousand times
I sometimes see you pass outside my door
Hello, is it me you're looking for?

I can see it in your eyes
I can see it in your smile
You're all I've ever wanted, (and) my arms are open wide
'Cause you know just what to say
And you know just what to do
And I want to tell you so much, I love you ...
I long to see the sunlight in your hair
And tell you time and time again how much I care
Sometimes I feel my heart will overflow
Hello, I've just got to let you know

'Cause I wonder where you are
And I wonder what you do
Are you somewhere feeling lonely, or is someone loving you?
Tell me how to win your heart
For I haven't got a clue
But let me start by saying, I love you ...

Hello, is it me you're looking for?
'Cause I wonder where you are
And I wonder what you do
Are you somewhere feeling lonely or is someone loving you?
Tell me how to win your heart
For I haven't got a clue
But let me start by saying ... I love you

Tuesday, August 18, 2009

فکر می کنم هیچ کس به اندازه حافظ تا حالا منو درک نکرده! شاهکاری تو شاهکار
گر چه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید
هیچ راهی نیست کان را نیست پایان غم مخور
امروز یه تصمیمی گرفتم که معمولا جواب می ده این دفعه رو نمی دونم ولی به امتحانش می ارزید! خواب دیشب هنوز تو ذهنمه وقتی بهش فکر می کنم دلم می گیره، البته طبیعی بود که وقتی با اون ذهن آشفته به رختخواب می رم همچین خوابی هم منتظرم باشه ولی بازم فکرش ناراحتم می کنه

Sunday, August 16, 2009

یه فال اینترنتی گرفنم جالب بود، کاملا به حال و روز من می خوره:

بود آیا که در میکده ها بگشایند
گره از کار فرو بسته ما بگشایند
اگر از بهر دل زاهد خودبین بستند
دل قوی دار که از بهر خدا بگشایند
به صفای دل رندان صبوحی زدگان
بس در بسته به مفتاح دعا بگشایند
در میخانه ببستند خدایا مپسند
که در خانه تزویر و ریا بگشایند
فقط دعا ، دعاهای خوب می خوام
چه روزی بود امروز! انگار یه جورایی حس می کردم یه اتفاقایی منتظرمه! بد بود ولی یه خوبی داشت اونم اینکه بغضم ترکید . دلم خیلی گرفته بود خیلی زیاد، دلم یه جورایی واسه خودم سوخته بود، حرفایی دکتر چقد خوب بود چقد آروم شدم باعث شد یه ذره به خودم بیام حالا با خودم فکر می کنم راست می گفت حق با اون بود

Saturday, August 15, 2009

فکر کنم تا زمانیکه سعی می کنم حالم بهتر شه نمیشه، یعنی همش به خاطر این سعی کردنس پس دیگه سعی نمی کنم ببینم ایندفعه چی می خواد بشه
من شدم رودخونه دلم یه مرداب
می خواستم براش بخونم ولی صبر نکرد، خوب شد نخوندم
!!

Friday, August 14, 2009

سرو چمان من چرا میل چمن نمی کند
همدم گل نمی شود یاد سمن نمی کند
دی گله ای ز طره اش کردم و از سر فسوس
گفت که این سیاه کج گوش به من نمی کند
دلم می خواد آواز بخونم مثل قدیما که زیاد می خوندم با عشق می خوندم دلم تنگ شده
دیگه به این نتیجه رسیدم که نگم از چیا ناراحت می شم و چه انتظاری دارم، خوب اگه قرار بود تغییری حاصل بشه که باز نمی رفتم جای اولم. پس شاید فایده نداره گفتنش. شاید باید بی خیال شد، شاید...نمی دونم
این حال خوبی نیست به نظرم، یه حس سرده فقط که دلم نمی خواد بهم غلبه کنه . از طرف دیگه حوصله ثوجیه دائمی و خوش باوریم ندارم خودمم این روزا علت شادی یا ناراحتیمو خوب نمی دونم .کاش همه اون چیزی که توی دلم جا خوش کرده رو می تونستم بنویسم ، مشکل اینجاست که نمی تونم!
چند وقتیه که آدما زودتر ازم می رنجن خیلی بی دلیل، ، منم دیگه خیلی حوصله اینو ندارم که تو قید و بند ناراحت شدن یا نشدن آدمای اطرافم باشم مخصوصا وقتی که یهویی ثغییر رویه می دن. این روزا حوصله خودم هم ندارم. حرفای بی معنی از این ور اون ور زیاد می شنوم حرفایی که یادم میندازه معیارام با خیلی از آدما فرق داره ، اینکه بهتره یا بدتره رو نمی دونم اما میدونم دنبال چیزایی که بقیه میگن نیستم یعنی چیزایی که یه سری از آدما رو خوشحال میکنه منو خوشحال نمی کنه

Monday, August 10, 2009

امروز یهو یادم افتاد که یه بلاگی هم داشتم من یه روزایی....
خیلی وقته ننوشتم اینجا، خیلی خبرا هم بوده، از خبرای دانشگاه تا خبرای سیاسی و خیلی چیزای دیگه.
روزای عجیبی اومدن و رفتن که ما ها ندیده بودیم لا اقل به این شدت.. دیدن این روزا اونم توی دوره ای که باید خیلی دل به کار می دادم و به برنامه فشرده ام سر و سامون می دادم همچین آسون نبود. ولی به هر حال، گذشت. منم کارامو به یه جا رسوندم! پروژه بالاخره تموم شد دفاع کردم
حل و روزم هم اییییی! میشه گفت بد نیست
ولی یه وقتایی خیلی دلم میگیره از خیلی چیزا