Sunday, September 30, 2007

در پهنه جهان
انسان براي كشتن انسان
تا جبهه مي رود
انسان براي كشتن انسان
تشويق مي شود
در جبهه هاي جنگ
كشتار مي كنند
يا كشته مي شوند
....
آنگاه كودكان را
تعليم مي دهند
يك شاخه از درخت نبايست بشكند
دلم مي خواست دست مرگ را از دامن اميد ما كوتاه مي كردند

در اين دنياي بي آغازو بي پايان

در اين صحرا كه جز گرد وغبار از ما نمي ماند

خدا زين تلخكامي هاي بي هنگام بس مي كرد

نمي گويم پرستوي زمان را در قفس مي كرد

نمي گويم به هر كس بخت وعمر جاودان مي داد

نمي گويم به هر كس عيش ونوش رايگان مي داد

همين ده روز هستي را امان مي داد

دلش را ناله تلخ سيه روزان تكان مي داد
دل من دير زماني است كه مي پندارد
دوستي نيز گلي ست
مثل نيلوفر و ناز
ساقه ترد ظريفي دارد
بي گمان سنگدل است آنكه روا مي دارد
جان اين ساقه نازك را
دانسته
بيازارد

Tuesday, September 18, 2007

بنده پير خراباتم كه لطفش دائم است
ور نه لطف شيخ وزاهد گاه هست وگاه نيست

Monday, September 17, 2007

در دلم آرزوي آمدنت مي ميرد
رفته اي اينك اما آيا
باز بر مي گردي؟
چه تمناي محالي دارم
خنده ام مي گيرد
هيچگاه فاصله ها حريف خاطره ها نيستند

Wednesday, September 12, 2007

آرزو چيزيست
خاطره چيز ديگر
در شهر بي آفتاب
بگو چگونه سر كنم؟

Tuesday, September 11, 2007

كاش اونقد بي معرفت مي شدم كه امروزو يادم مي رفت

Monday, September 10, 2007

عشقست و آتش و خون
داغست و درد دوري
كي مي توان نگفتن؟
كي مي توان صبوري؟

Thursday, September 6, 2007

هر انساني دو نفر است
يكي بيدار است در تاريكي
ديگري خواب است در روشنايي

Wednesday, September 5, 2007

یا رب نظر تو برنگردد

Sunday, September 2, 2007

مي روم
و مي كشمش با خود
تمامي اين سالها
در نوك پايم
گاهي هم مي شود
كمتر با هم باشيم
سايه ام يكسو
و من سوي ديگر
دشمنم به من گفت دشمن خويش را دوست بدار

من اطاعت كردم و بر خود

عاشق شدم
صلاح از ما چه مي جويي كه مستان را صلا گفتيم
به دور نرگس مستت سلامت را دعا گفتيم
در ميخا نه ام بگشا كه هيچ از خانقه نگشود
گرت باور بود ور نه سخن اين بود و ما گفتيم
من از چشم تو اي ساقي خراب افتاده ام ليكن
بلايي كز حبيب آيد هزارش مرحبا گفتيم
تو آتش گشتي اي حافظ ولي با يار در نگرفت
ز بد عهدي گل گويي حكايت با صبا گفتيم