Friday, September 24, 2010

امیدوارم که از این خوان آخر هم به سلامت بگذرم، وقتی پشت سرمو نگاه می کنم حس خیلی غریبی بهم دست می ده اما آرومم، راحت می خوابم دیگه یه چند وقته، خدا رو شکر
گذر گاهی صعب است زندگی، تنگابی در تلاطم و در جوش
ایمان، یکی چشم بند است، دیواری در برابر بینش
به خیره مگو که ایمان کوه را به جنبش در می آورد
من کوه بی جان نیستم انسانم من!
سنگ مقدس در این جهان بسیار است
صیقل خورده به بوسه های لبان خشکیده از عطش
ایمان به جسم بی جان روح می بخشد، لیکن
من جسم بی جان نیستم انسانی زنده ام من
من نابینایی آدمیان را دیده ام
و توفیدن گردباد را بر عرصه پیکار
من آسمان را دیده ام
و آدمیان را سرگردان به مهی دودگونه فرو پوشیده

مرا به ایمان ایمان نیست
اگر اندوهگینت می کند بگو اندوهگینم
حقیقت را بگو، نه لابه کن نه ستایش
تنها به تو ایمان دارم ای وفاداری به قرن و به انسان!

توان تحملت ار هست شکوه مکن.
به پرسش اگر پاسخ می گویی پاسخی در خور بگوی
در برابر رگبار گلوله اگر می ایستی مردانه بایست
که پیام ایمان و وفا به جز این نیست

Wednesday, September 15, 2010

پیش از آنکه واپسین نفس را بر آرم
پیش از آنکه پرده فرو افتد
پیش از پژمردن آخرین گل
بر آنم که زندگی کنم
بر آنم که عشق بورزم.
بر آنم که باشم.
در این جهان ظلمانی
در این روزگار سرشار از فجایع
در این دنیای پر از کینه
نزد کسانی که نیازمند منند
کسانی که نیازمند ایشانم
کسانی که ستایش انگیزند،
تا دریابم
شگفتی کنم
باز شناسم
که ام
که می توانم باشم
که می خواهم باشم،
تا روزها بی ثمر نماند
ساعت ها جان یابد
و لخظه ها گرانبار شود

هنگامی که می خندم
هنگامی که می گریم
هنگامی که لب فرو می بندم

در سفرم به سوی تو
به سوی خود
به سوی حقیقت
که راهی ست ناشناخته
پر خار
نا هموار،
راهی که، باری
در آن گام می گذارم
که در آن گام نهاده ام
و سر بازگشت ندارم

بی آنکه دیده باشم شکوفایی گلها را
بی آنکه شنیده باشم خروش رودها را
بی آنکه به شگقت در آیم از زیبایی حیات
اکنون مرگ می تواند
فراز آید.

اکنون می توانم به راه افتم.
اکنون می توانم بگویم
که زندگی کرده ام

انتظار تو را کشیدم ، نیامدی
و چشمان خواب آلودم بسته شد.
روز بود ، خفتم و خواب دیدم.
اما چگونه ، چگونه خواب خود را با دیگران در میان توانم نهاد؟
به زندان بودیم- چنین دیدم:
من بودم و تو، و دلهای ما به هم پیوند داشت.
با مخمل سرخ و سبز، لباسی مانند زندانیان به تن داشتیم
و زنجیرهای ما از طلا بود ، طلا.
روز بود، خفتم و خواب دیدم
اما چگونه ، چگونه خواب خود را با دیگران در میان توانم نهاد؟

Tuesday, September 14, 2010

از کسی نمی پرسند چه هنگام می تواند خدانگهدار بگوید
از عادات انسانیش نمی پرسند
از خویشتنش نمی پرسند.

زمانی
به ناگاه
باید با آن رو در روی در آید
تاب آرد
بپذیرد
وداع را
درد مرگ را
فرو ریختن را
تا دیگر بار
بتواند که برخیزد

Wednesday, September 8, 2010

سافی و مطرب و می جمله مهیاست ولی
عیش بی یار مهیا نشود یار کجاست؟