Friday, July 30, 2010

بیا با من مدارا کن
که من مجنونم و مستم
اگر از عاشقی پرسی
بدان دلتنگ آن هستم
بیا با من مدارا کن
که من غمگین و دل خستم
اگر از درد من پرسی
بدان لب را فرو بستم
بیا از غم شکایت کن
که من هم درد تو هستم
اگر از همدلی پرسی
بدان نازک دلی خستم
بیا از درد حکایت کن
که من محتاج آن هستم
اگر از زخم دل پرسی
بدان مرهم بر آن بستم
مجنونم و مستم
به پای تو نشستم
آخر ز بدیهات
بیچاره شکستم
برو راه وفا آموز
که من بار سفر بستم
اگر از مقصدم پرسی
بدان راه رها جستم
برو عشق از خدا آموز
که من دل را بر او بستم
اگر از عاقبت پرسی
بدان از دام تو جستم
مجنونم و مستم
...

?

وقتی نمی تونی یه چیزیو درک کنی فکر کردن هر چه بیشتر بهش هیچی رو حل نمی کنه تازه انگار بدترم میشه هر چی بیشتر کنکاش می کنی و درکتو به کار می گیری کمتر ازش می فهمی بعدش باز به هم می ریزی. یه حرفایی جمع شدن توی دلم وول می زنن توی سرم هر بار میخوام ازشون خلاص شم نمیشه چون نمی تونن دونه دونه از این زندان بیان بیرون همشون می خوان با هم فرار کنن به خاطر همین به هم گیر می کنن و گوله میشن توی گلوم باز می مونن اونجا ! گاهی وقتا حس میکنم شونه هام خیلی سنگینه خیلی چیزای جورواجور هست که روشون جا خوش کرده . باید با خودم روراست باشم اما یه سوال می یاد توی ذهنم همش، اونم اینه که چرا همیشه این منم که باید این کارو بکنم . کاش بدونم آروم و قرار این زندگی کجاست؟ دیگه وقتی حرف می زنی با یه حال عجیبی نگا میکنم و بعدش پشت دستام داغی گونه هامو حس می کنه چشامو می بندم و سکوت می کنم ! فکر نکنم این چیزی بود که می خواستم و می خواستی! تو چی؟ فکر می کنی؟

Tuesday, July 13, 2010

rahaee

dishab che shabi bood! be andaze hamoon shabi ke fahmidam sharif ghabool shodam, hamoon shai ke 18 salam bood khoshhal boodam dishab.
ye khoshhali toam ba hayajan ba ye delhore ajibo gharib....
ta sob nakhabidam
cheghadr nazdik boodi.....

Sunday, July 11, 2010

khob belakhare baad az 1 mah, jaam jahani daghayeghi pish tamoom shod!
manam alan khoshhalammmmmmmmmmmmmmmm :d
ba inke az tofooliat tarafdare Brazil boodamo, baad az hazfesh too in jaam be sheddat halam gerefte shod amma teame dovomam Spain bood ke emshab holando zado ghahreman shod :d
VIVAAAAAAAAAAAA SPAIN
hala ye chan vaghtiam ehtemalan mikham bahane football begiram!

Thursday, July 8, 2010

" 3 ta chizo hamishe bayad yadet bashe :eshgh, iman, marg
ina chizaee hastan ke har adami tanha tajrobe mikone, tanha aashegh mishi, tanha iman miari va tanha mimiri"

"nemidoonam delesh shekaste ya pishe kasie!,
dele shekaste ro mishe band zad, dele bazi adama mesle boloore, kheili zood mishkane, in joor dela band zadaneshoon kheili sakhte..."

in chizaee ke bala neveshtam ye ghesmataee az dialogaye filme "40 salegi" bood, film ghashngi bood hal kardam bahash.
tafavote beine aashegh shodane marda o zana. tafavote beine eshgho amniat, ... kheili chiza ro neshoon midad.





Monday, July 5, 2010

Tasavi !!!

ما به مردها گفتيم: مي خواهيم مثل شما باشيم. مردها گفتند: حالا كه اين قدر اصرارمي كنيد، قبول ! و ما نفهميديم چه شد كه مردها ناگهان اين قدر مهربان شدند وقتي به خود آمديم، عين آن ها شده بوديم. كيف چرمي يا سامسونت داشتيم و اوراقي كه بايد به آنها رسيدگي مي كرديم و دسته چك و حساب كتاب هايي كه مهم بودند.. با رئيس دعوايمان مي شد و اخم و تَخم اش را مي آورديم خانه سر بچه ها خالي مي كرديم. ماشين ما هم خراب مي شد، قسط وام هاي ما هم دير مي شد.. ديگر با هم مو نمي زديم. آن ها به وعده شان عمل كرده بودند و به ما خوشبختي هاي بي پايان يك مرد را بخشيده بودند. همة كارهايمان مثل آن ها شده بود فقط، نه! خداي من! سلاح نفيس اجدادي كه نسل به نسل به ما رسيده بود، در جيب هايمان نبود. شمشير دسته طلا؟ تپانچة ماشه نقره اي؟ چاقوي غلاف فلزي؟ نه! ما پنبه اي كه با آن سر مردها را مي بريديم، گم كرده بوديم.. همان ارثيه اي كه هر مادري به دخترش مي داد و خيالش جمع بود تا اين هست، سر مردش سوار است. آن گلولة اليافي لطيفي كه قديمي ها به اش مي گفتند عشق، يك جايي توي راه از دستمان افتاده بود. يا اگر به تئوري توطئه معتقد باشيم، مردها با سياست درهاي باز نابودش كرده بودند. حالا ما و مردها روبه روي هم بوديم. در دوئلي ناجوانمردانه و مهارتي كه با آن مردهاي تنومند را به زانو درمي آورديم، در عضله هاي روحمان جاري نبود.

سال ها بود حسودي شان مي شد. چشم نداشتند ببينند فقط ما مي توانيم با ذوقي كودكانه به چيزهاي كوچك عشق بورزيم. فقط و فقط ما بوديم كه بلد بوديم در معامله اي كه پاياپاي نبود، شركت كنيم. مي توانستيم بدهيم و نگيريم. ببخشيم و از خودِ بخشيدن كيف كنيم. بي حساب و كتاب دوست بداريم. در هستي، عناصر ريزي بودند كه مردها با چشم مسلح هم نمي ديدند و ما مي ديديم. زنانگي فقط مهارت آراستن و فريفتن نبود و آن قديم ها بعضي از ما اين را مي دانستيم. مادربزرگ من زيبايي زن بودن را مي دانست.

وقتي زني از شوهرش از بي ملاحظگي ها و درشتي هاي شوهرش شكايت داشت و هق هق گريه مي كرد، مادر بزرگ خيلي آرام مي گفت: مرد است ديگر، از مرد بودن مثل عيبي حرف مي زد كه قابل برطرف شدن نيست. مادربزرگ مي دانست مردها از بخشي از حقايق هستي محروم اند. لمس لطافت در جهان، در انحصار جنس دوم است و ذات جهان لطيف است.

مادربزرگ مي گفت كار زن ها با خدا آسونه. مردها از راه سخت بايد بروند. راه ميان بري بود كه زن ها آدرسش را داشتند و يك راست مي رفت نزديك خدا. شايد اين آدرس را هم همراه سلاح قديمي مان گم كرديم.

به هر حال، ما الان اينجاييم و داريم از خوشبختي خفه مي شويم. رئيس شركت به ما بن فروشگاه سپه داده و ما خيلي احساس شخصيت مي كنيم. ده تا نايلون پر از روغن و شامپو و وايتكس و شيشه شور و كنسرو و رب و ماكاروني خريده ايم و داريم به زحمت نايلون ها را مي بريم و با بقية همكارهاي شركت كه آن ها هم بن داشته اند و خوشبختي، داريم غيبت رئيس كارگزيني را مي كنيم و اداي منشي قسمت بايگاني را درمي آوريم و بلندبلند مي خنديم و بارهايمان را مي كشيم سمت خانه. چقدر مادربزرگ بدبخت بود كه در آن خانه مي شست و مي پخت. حيف كه زنده نماند ببيند ما به چه آزادي شيريني دست يافتيم. ما چقدر رشد كرديم.

افتخارآميز است كه ما الان، هم راننده اتوبوس هستيم هم ترشي مي اندازيم. مهندس معدن هستيم و مرباي انجيرمان هم حرف ندارد. هورا ما هر روز تواناتر مي شويم. مردها مهارت جمع بستن ما را خيلي تجليل مي كنند. ما مي توانيم همه كار را با همه كار انجام دهيم. وقتي مردها به زحمت بلدند تعادل خودشان را ايستاده توي اتوبوس حفظ كنند، مابا يك دست دست بچه را مي گيريم با دست ديگر خريدها را، گوشي موبايل بين گردن و شانه، كارهاي اداره را راست و ريس مي كنيم. افتخارآميز است.

دستاورد بزرگي است اين كه مثل هم شده ايم. فقط معلوم نيست به چه دليل گنگي، يكي مان شب توي رختخواب مثل كنده اي چوب راحت مي خوابد و آن يكي مدام غلت مي زند، چون دست و پاهايش درد مي كنند. چون صورت اشك آلود بچه اي مي آيد پيش چشمش. بچه تا ساعت پنج مانده توي مهد كودك... همه رفته اند، سرايدار مجبور شده بعد از رفتن مربي ها او را ببرد پيش بچه هاي خودش. نيمة گمشده شب ها خواب ندارد. مي افتد به جان زن. مرد اما راحت است، خودش است. نيمة ديگري ندارد. زن گيج و خسته تا صبح بين كسي كه شده و كسي كه بود، دست و پا مي زند.

مادربزرگ سنت زده و عقب افتادة من كجا مي توانست شكوه اين پيروزي مدرن را درك كند؟ ما به همة حق و حقوقمان رسيده ايم

زنده باد تساوي

( in matn ba email baram umade bood, khosham umad )

Saturday, July 3, 2010

ey ashke man khizo parde masho pishe chashme taram
vaghte didane oo(!) rahe dide magir
ey bemiri finglishhhhhhhhhhhhh
taraneh jadide googoosho doos daram

az to ke harf mizanam be yaade to har chi migam taraneh mishe