Friday, December 26, 2008

یه چند روزی باید می گذشت تا اون خستگی مفرط از تنم در بیاد دلم می خواست تو اولین فرصت بیام اینجا و یه کم حرف بزنم کارای عملی پروژه بالاخره تموم شد احتمالا از امروز فردا نوشتنش شروع میکنم همچنان سرم شلوغه در گیرم ولی اوضاع یه کمی بهتره
دیروز روز عجیبی بود برام از این نظر که شاید یه مقدار نگرانم کرد برای فکرا و برنامه هایی که دارم برای تصمیمهام برای یه سری تغییراتی که داشتم و سعی می کنم انکارشون کنم
مشکل اینجاست که مشورت کردن هم خیلی راهی از پیش نمی بره شنیدن نظرات مختلف همیشه هم کارساز نیست تا الان راه حل یه سری مسایل رو به گذر زمان سپرده بودم ولی این روزا یه کمی دارم می ترسم شایدم یه حس گذرا باشه

Wednesday, September 24, 2008

چارلی چاپلین میگه:خوشبختی فاصله بین یه بدبختی تا بدبختی بعدیه
این جمله توی آفلاینای مسنجرم بود ازش خوشم اومد
دیروز که داشتم از دانشگاه بر میگشتم مثل همیشه که آش یا حلیم میگیرم سر راه حلیم خریدم ولی نه از جای همیشگی البته اون موقع دیگه دو ساعتی از افطار گذشته بود و در حال موت بودم آخرش به آقاهه گفتم فقط روش نارگیل نریزین گفت: چشششششم
بعد که رسیدم خونه درشو باز کردم دیدم که به به تا چشم کار میکنه روش نارگیل کار کرده حالا این به درک روغن داده بود روش چه روغنیییی با یه عالمه نعنا داغ وسیرداغ
خلاصه اینکه حلیم این مدلی تا حالا نخورده بودیم که اونم خوردیم!!!!!!!!!!!!
من نمی دونم چرا وقتی میام اینجا بنویسم یه دفعه آلزایمر می گیرم کلی حرف داشتما ای بابااااااااا
نه خیییییییییییر
هر دم ازاین باغ بری می رسد

Tuesday, September 9, 2008

با تصمیم امروز سه حالت پیش اومد
جوونیم بهم گفت :خااااک بر سرت
دلم که از خوشحالی بشکن می زد
عقلم هم نظر ممتنع داشت
!!!!

Saturday, September 6, 2008

چند روز پیش فیلم "همیشه پای یک زن در میان است" رو دیدم ولی خوشم نیومد فکر می کردم بهتر از این حرفا باشه
!
حرف ها دارم
با تو ای مرغی که می خوانی نهان از چشم
و زمان را با صدایت می گشایی
چه ترا دردی است
کز نهان خلوت خود می زنی آوا
ونشاط زندگی را ازکف من می ربایی؟
در کجا هستی نهان ای مرغ
زیر تور سبزه های تر
یا درون شاخه های شوق؟
می پری از روی چشم سبز یک مرداب
یا که می شویی کنار چشمه ادراک بال و پر؟
هر کجا هستی بگو با من
رو ی جاده نقش پایی نیست از دشمن
آفتابی شو
رعد دیگر پا نمی کوبد به بام ابر
مار برق از لانه اش بیرون نمی آید
و نمی غلتد دگر زنجیر طوفان بر تن صحرا
روز خاموش است .آرام است
از چه دیگر می کنی پروا؟

Thursday, September 4, 2008

تابستون داره تموم میشه اگه بگم تقریبا هیچ تفریحی نداشتم بیراه نگفنم! فقط امیدوارم نتیجه کار خوب باشه پارسال این موقع با خودم می گفتم یه جوری پیش میرم که کارام قاطی پاتیه هم نشه ولی دقیقا همونجوری شده که نباید میشد خدا به خیر بگذرونه
گفت:دلش رو شکستی؟ چندان خوشحال نباش یه روزی هم خدا دل تو رو میشکنه! گفتم: دل منم به اندازه کافی تا حالا شکسته تو نگران نباش بعدم با خودم گفتم مگه دیگه چه کار باید می کردم؟

Wednesday, August 20, 2008

روحم با من اینگونه سخن گفت:"فانوسی که حمل می کنی از آن تو نیست و آوازی که سر داده ای در دل تو تصنیف نگشته است زیرا حتی اگر تو نور را حمل کنی خود نور نیستی و حتی اگر تو عودی باشی با سیمهای متعدد نوازنده آن نیستی" جبران خلیل جبران

Tuesday, August 19, 2008

خسته ام امشب به اندازه همه این چند وقت که تحمل کردم بغضم ترکید
خیلی دلم گرفته خیلی /خیلی زیاد
چی کار کنم؟دیگه خسته شدم تا کی میشه اینجوری ادامه داد؟
تا کی میتونم به روی خودم نیارم ها؟انگار با خودم لج می کنم شایدم نه نمی دونم همش دارم به خودم نهیب می زنم کی میشه یه روز این نهیبا نباشه

Tuesday, July 29, 2008

بعد از مدتها دوری شاید بهتر باشه بنویسم غیر از مشغله روزانه و این جور چیزا علت اصلی ننوشتنم اینه که میدونم هیچ وقت همه اون چیزی که میخواستم رو نتونستم اینجا خالی کنم خیلی حرف هست که همیشه ننوشته می مونه و شاید نا گفته
!
این یکی دو روز اخیر که خیلی قاطی کرده بودم وجالبه وقتی موضوع جدیدی پیش می آد که باعث به هم ریختنم میشه مساءل قبلی هم واسه اینکه یه وقت خدای نکرده جا نمونن میان از سر وکله آدم بالا میرن. تازه گذشته از این حرفا توی این تابستون اخیر حتی اگه یه آدم بیکار بیتفاوت الکی خوشحال هم باشی گرمای کشنده ای که داریم میگذرونیم و این قطعیهای بسیار بسیار منظم وبه جای جریان برق به طور کامل دهن مبارک رو صاف میکنه حالا دیگه حال و روز یه آدمی با وضعیت من کاملا بر همگان معلوم و مشخصه
!

Wednesday, June 4, 2008

خیلی وقتا فکر می کنم به خیلی چیزا مخصوصا به آینده به تردیدهایی که براش دارم به دل نگرونیام به اینکه نمیدونم راه درست کدومه؟ به این بی اعتمادی رو به رشدی که توی وجودم نسبت به آدما شکل گرفته!به اینکه رفتارهای عجیب و غریبی که میبینم برام عادی شده و این منو نگران می کنه خیلی زیاد و اون موقع ست که با تمام وجود آرزو می کنم که کاش خودخواه بودم مثل خیلیای دیگه اصلا منظورم این نیست که خیلی آدم خوبیم و فلان وچنانا نه اتفاقا حالم از فیگور آدم خوب گرفتن به هم می خوره فقط به این تیجه رسیدم که اگه فقط یه ذره خودخواه باشی داغون نمی شی خیلیا هم هستن که نمی تونن باشن خودم سراغ دارم همین دور بر.من نگرانم
روزها رفتند و من دیگر خود نمی دانم کدامینم؟
...

Sunday, May 25, 2008

اینجوری میا ی و میری نمیگی آدم خیلی دلش تنگ میشه؟
حالا من چی کار کنم؟هاااااااااااااا؟

Wednesday, May 7, 2008

درختان سرو زیبایند
اما
زمانی که
به آخرین ایستگاه می رسیم
ترجیح می دهم
رودخانه باشم
تا سرو
نمی دونم چرا درست همون وقتی که فکر می کنم همه چی خوبه یهو پشتم خالی میشه بعضی وقتا با خودم می گم شاید به خاطر اینه که شادیام اونقدر سطحی شدن که با یه تلنگر از هم می پاشن یه وقتاییم میگم نه به خاطر اینه که تو دیگه خودتم نمی دونی چی می خوای حالا دلیل این همه بی حوصلگی هر چی که باشه مهم نیست مهم این روزای جوونیه که داره از دست میره
دریا می کشدم
دنیا می بلعدم
چیزی مثل الکل در هواست
که دیوانه ام می کند غم به دلم می آورد
دروغ را می شناسم همین که چشمم به آن می افتد
....
اما به هر حال
من هنوز هم هنوز هم
می توانم بگذرانم روزهای زیبا را
در این آبی بیکران
...
اگه یه ذره از این همه حرف و سوالی که تو سرم وول می خورن جاری میشد روی زبونم شاید آروم می شدم

Wednesday, April 30, 2008

روزی که این پروژه تموم شه به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد
!!!!!
کاش آدم می تونست فکر خودشو تحت کنترل بگیره به نظرم قویترین نیرو نیروی فکره به سختی میشه مهارش کرد
دیروز خیلی از دست خودم عصبانی شدم اصلا از خودم انتظار نداشتم

Wednesday, March 12, 2008

حس خیلی خوبی دارم و آرومم به چیزیم فعلا فکر نمی کنم مرسی خدا جونم

Sunday, March 9, 2008

به راه باید رفت
و در نشستن با هر که
هر کجا
هر وقت
از احتیاط نباید گذشت
که یک دقیقه غفلت
بسا
که حاصل آن
سالهای در به دری ست

Monday, March 3, 2008

من هرگزیکسره با خود دیگرم موافق نبوده ام به نظر می رسد که حقیقت در میانه ما واقع شده باشد
!

Saturday, March 1, 2008

یه احساس راحتیه همراه با ناراحتی دارم
!!!

Thursday, February 21, 2008

سخت بود خیلی سخت ولی گذشت

Saturday, February 16, 2008

همه عمر بر ندارم سر ازین خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد
دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی

Sunday, January 6, 2008

مهربون من بهار منه هستي منه
من كوير و اون به زيبايي خوشه چيدنه
مياد با دل مهربون من
يه ديوونه هم زبون ميشه
به مهموني دل خدا مياد
زمين زير پام آسمون ميشه
رقص بارون روي گونه هاي بهاره
آروم آروم چشمونش بهار و مياره
مثه هستيه مثه مستيه
تو دستاي من جام آخرينه
تو خاموشيم فراموشيم
طنين يه آواز دلنشينه
اگر نامه اي مي نويسي به باران
سلام مرا نيز بنويس

Wednesday, January 2, 2008

برف قشنگي كه امروز مي باريد
عطري كه اون ساعت صبح تو فضا پيچيده بود
منو با خودش مي برد به نه يا ده سال پيش
يه حس خيلي خوبي بود
بعدش با خودم گفتم اگه ده سال ديگه ام به روزايي كه الان پيش رومه فكر كنم
همين حس بهم دست ميده؟

Tuesday, January 1, 2008

حال و احوال مثه هميشه ست رفتم يه تفال به اين يار ديرينه زدم
به شما ارزاني
اي هدهد صبا به سبا مي فرستمت
بنگر كه از كجا به كجا مي فرستمت
حيف است طايري چو تو در خاكدان غم
زينجا به آشيان وفا مي فرستمت
درراه عشق مرحله قرب و بعد نيست
مي بينمت عيان ودعا مي فرستمت
....
ساقي بيا كه هاتف غيبم به مژده گفت
با درد صبر كن كه دوا مي فرستمت
مثه آرام بخش مي مونه حرفاش مگه نه؟