یه چند روزی باید می گذشت تا اون خستگی مفرط از تنم در بیاد دلم می خواست تو اولین فرصت بیام اینجا و یه کم حرف بزنم کارای عملی پروژه بالاخره تموم شد احتمالا از امروز فردا نوشتنش شروع میکنم همچنان سرم شلوغه در گیرم ولی اوضاع یه کمی بهتره
دیروز روز عجیبی بود برام از این نظر که شاید یه مقدار نگرانم کرد برای فکرا و برنامه هایی که دارم برای تصمیمهام برای یه سری تغییراتی که داشتم و سعی می کنم انکارشون کنم
مشکل اینجاست که مشورت کردن هم خیلی راهی از پیش نمی بره شنیدن نظرات مختلف همیشه هم کارساز نیست تا الان راه حل یه سری مسایل رو به گذر زمان سپرده بودم ولی این روزا یه کمی دارم می ترسم شایدم یه حس گذرا باشه