بر من ببار تا که ببارم بهار وار ، چشم از تو بود و عشق! بچرخانم بر حول این مدار
Tuesday, March 31, 2015
سلام
اصلا فکر نمی کردم نوشتن اینجا بعد چند سال اینقدر کار راحتی باشه! اولش مثل غریبه ها به صفحه ای که باز شد نگاه کردم،چند تا پست آخر رو خوندم برام غریب بود! خوب اخه خیلی چیزا عوض شده از آخرین پستی که گذاشتم. بعد یک دفعه دلم خواست بنویسم یه چیزی . هر چی! اما بنویسم . مثل آدمی گیج کلی گشتم توش تا یادم اومد چطور کار می کرد . باید بنویسم از خیلی چیزا
Wednesday, November 16, 2011
خوب! باز من اینقدر لفتش دادم بیام اینجا بنویسم که کلی ماجرا توی زندگیم اومد و رفت. البته شایدم جدا چیزای عجیبی نبودن اما خوب اگه تند تند مینوشتم حتما مطالب جالبی میشد برای این یک ماه و اندی که سکوت کرده بودم. الان که یک دفعه دلم خواست بنویسم، توی لب نشستم و دارم کار انجام میدم، البته ننشسته بودم! الان به خاطر نوشتن این پست نشستم! دارم کار میکنم، الان ساعت یه کمی از ۶ عصر گذشته، دانشکده تقریبا خالی و ساکته، اما خوب من باید یه سری کارو به فردا برسونم، باید تمومش کنم امروز. خیلی هم خسته ام ولی خوب چاره چیه؟ حالا باید به موقع بیام و حرفامو بگم ، فعلا هی به ساعت نگا میکنم که کی میرم خونه، ! اول گفتم تا ۵ تمومه بعد ۶ الان میگم امیدوارم ۷ تموم شه! سرم درد میکنه
Thursday, October 6, 2011
Wednesday, September 14, 2011
آفیس جدیدمو دوست دارم ، هر چند که یکی دو تا بنگلادشی یا نمیدونم کجایی هم هست اینجا که موقع ناهار حالتو به هم میزنن با اون بوی گند غذا شون ! چون اصرار هم دارن که همینجا غذا بخورن ، اما با این حال باقی آدمهاش خوبن . احساس راحتی میکنم کلا. حالا اینو گفتم یاد یه چیزی افتادم، من وقتی ظهر میشه و میبینم که اینا بوی گند راه انداختن باز پا میشم در آفیسوباز میذارم، اون دفعه پسره اومده میگه میشه درو ببندم ؟ گفتم آره ، گفت راستی اصلا دلیل خاصی هست که تو بعضی وقتا درو باز میذاری ؟ گفتم نهههه!! چه دلیلی!
Tuesday, September 6, 2011
بیشتر وقتی که اومدم اینجا و چیزی نوشتم ، ناراحت بودم. الان هم البته نیومدم که بگم قضیه اینبار فرق میکنه و من دارم از خوشحالی میمیرم گفتم حا لا یه پست هم بنویسم! نه ، اما توی این مدت ( یک ماه اخیر) روزهائی هم بود که میخواستم بیام اینجا و فقط شکایت کنم ، اما با خودم گفتم شاید بهتر باشه بزاری یه ذره حالت بهتر بشه! شاید اگه میدونستم هیچکس اینجا رو نمیخونه میومدم و هر چی که بود اون روزا مینوشتم اما ... حآلا البته الان هم مطمئن نیستم که کسی اینجا رو میخونه یا نه . غرض از همه این حرفا دلم میخواست که بیام بگم که دلم برات تنگ شده ، حس میکنم این دلتنگی روی همه قسمت های زندگیم اثر گذاشته حساسم کرده من فکر میکنم وقتی دلتنگی زیاد میشه ،دیگه تقریبا به حدی میرسی که نمیدونی چته؟ مرگت چیه؟ فقط به درو دیوار گیر میدی، همه بد میشن از نظرت اصلا منظورم دلتنگی معمولی و لوس بازی نیستا، خودت که میدونی ،تا یه زمانی ی شوقی داری انتظار برات مفهوم قشنگی داره ، اما وقتی که از حد میگذره دیگه انگار هیچی دلتنگیت رو برطرف نمیکنه حتی اون اتفاقی که منتظرش بودی! باور کن
Sunday, July 3, 2011
Subscribe to:
Posts (Atom)