Tuesday, July 29, 2008

بعد از مدتها دوری شاید بهتر باشه بنویسم غیر از مشغله روزانه و این جور چیزا علت اصلی ننوشتنم اینه که میدونم هیچ وقت همه اون چیزی که میخواستم رو نتونستم اینجا خالی کنم خیلی حرف هست که همیشه ننوشته می مونه و شاید نا گفته
!
این یکی دو روز اخیر که خیلی قاطی کرده بودم وجالبه وقتی موضوع جدیدی پیش می آد که باعث به هم ریختنم میشه مساءل قبلی هم واسه اینکه یه وقت خدای نکرده جا نمونن میان از سر وکله آدم بالا میرن. تازه گذشته از این حرفا توی این تابستون اخیر حتی اگه یه آدم بیکار بیتفاوت الکی خوشحال هم باشی گرمای کشنده ای که داریم میگذرونیم و این قطعیهای بسیار بسیار منظم وبه جای جریان برق به طور کامل دهن مبارک رو صاف میکنه حالا دیگه حال و روز یه آدمی با وضعیت من کاملا بر همگان معلوم و مشخصه
!

Wednesday, June 4, 2008

خیلی وقتا فکر می کنم به خیلی چیزا مخصوصا به آینده به تردیدهایی که براش دارم به دل نگرونیام به اینکه نمیدونم راه درست کدومه؟ به این بی اعتمادی رو به رشدی که توی وجودم نسبت به آدما شکل گرفته!به اینکه رفتارهای عجیب و غریبی که میبینم برام عادی شده و این منو نگران می کنه خیلی زیاد و اون موقع ست که با تمام وجود آرزو می کنم که کاش خودخواه بودم مثل خیلیای دیگه اصلا منظورم این نیست که خیلی آدم خوبیم و فلان وچنانا نه اتفاقا حالم از فیگور آدم خوب گرفتن به هم می خوره فقط به این تیجه رسیدم که اگه فقط یه ذره خودخواه باشی داغون نمی شی خیلیا هم هستن که نمی تونن باشن خودم سراغ دارم همین دور بر.من نگرانم
روزها رفتند و من دیگر خود نمی دانم کدامینم؟
...

Sunday, May 25, 2008

اینجوری میا ی و میری نمیگی آدم خیلی دلش تنگ میشه؟
حالا من چی کار کنم؟هاااااااااااااا؟

Wednesday, May 7, 2008

درختان سرو زیبایند
اما
زمانی که
به آخرین ایستگاه می رسیم
ترجیح می دهم
رودخانه باشم
تا سرو
نمی دونم چرا درست همون وقتی که فکر می کنم همه چی خوبه یهو پشتم خالی میشه بعضی وقتا با خودم می گم شاید به خاطر اینه که شادیام اونقدر سطحی شدن که با یه تلنگر از هم می پاشن یه وقتاییم میگم نه به خاطر اینه که تو دیگه خودتم نمی دونی چی می خوای حالا دلیل این همه بی حوصلگی هر چی که باشه مهم نیست مهم این روزای جوونیه که داره از دست میره
دریا می کشدم
دنیا می بلعدم
چیزی مثل الکل در هواست
که دیوانه ام می کند غم به دلم می آورد
دروغ را می شناسم همین که چشمم به آن می افتد
....
اما به هر حال
من هنوز هم هنوز هم
می توانم بگذرانم روزهای زیبا را
در این آبی بیکران
...
اگه یه ذره از این همه حرف و سوالی که تو سرم وول می خورن جاری میشد روی زبونم شاید آروم می شدم

Wednesday, April 30, 2008

روزی که این پروژه تموم شه به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد
!!!!!