Wednesday, November 16, 2011

خوب! باز من اینقدر لفتش دادم بیام اینجا بنویسم که کلی ماجرا توی زندگیم اومد و رفت. البته شایدم جدا چیزای عجیبی نبودن اما خوب اگه تند تند مینوشتم حتما مطالب جالبی میشد برای این یک ماه و اندی که سکوت کرده بودم. الان که یک دفعه دلم خواست بنویسم، توی لب نشستم و دارم کار انجام میدم، البته ننشسته بودم! الان به خاطر نوشتن این پست نشستم! دارم کار میکنم، الان ساعت یه کمی از ۶ عصر گذشته، دانشکده تقریبا خالی و ساکته، اما خوب من باید یه سری کارو به فردا برسونم، باید تمومش کنم امروز. خیلی هم خسته ام ولی خوب چاره چیه؟ حالا باید به موقع بیام و حرفامو بگم ، فعلا هی به ساعت نگا میکنم که کی میرم خونه، ! اول گفتم تا ۵ تمومه بعد ۶ الان میگم امیدوارم ۷ تموم شه! سرم درد میکنه

Thursday, October 6, 2011

عمری اگر باقی بود طوری از کنار زندگی میگذرم که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد ونه این دل ناماندگار بی درمان

Wednesday, September 14, 2011

آفیس جدیدمو دوست دارم ، هر چند که یکی دو تا بنگلادشی یا نمیدونم کجایی هم هست اینجا که موقع ناهار حالتو به هم میزنن با اون بوی گند غذا شون ! چون اصرار هم دارن که همینجا غذا بخورن ، اما با این حال باقی آدمهاش خوبن . احساس راحتی میکنم کلا. حالا اینو گفتم یاد یه چیزی افتادم، من وقتی ظهر میشه و میبینم که اینا بوی گند راه انداختن باز پا میشم در آفیسوباز میذارم، اون دفعه پسره اومده میگه میشه درو ببندم ؟ گفتم آره ، گفت راستی اصلا دلیل خاصی هست که تو بعضی وقتا درو باز میذاری ؟ گفتم نهههه!! چه دلیلی!

Tuesday, September 6, 2011

بیشتر وقتی که اومدم اینجا و چیزی نوشتم ، ناراحت بودم. الان هم البته نیومدم که بگم قضیه اینبار فرق میکنه و من دارم از خوشحالی میمیرم گفتم حا لا یه پست هم بنویسم! نه ، اما توی این مدت ( یک ماه اخیر) روزهائی هم بود که میخواستم بیام اینجا و فقط شکایت کنم ، اما با خودم گفتم شاید بهتر باشه بزاری یه ذره حالت بهتر بشه! شاید اگه میدونستم هیچکس اینجا رو نمیخونه میومدم و هر چی که بود اون روزا مینوشتم اما ... حآلا البته الان هم مطمئن نیستم که کسی اینجا رو میخونه یا نه . غرض از همه این حرفا دلم میخواست که بیام بگم که دلم برات تنگ شده ، حس میکنم این دلتنگی روی همه قسمت های زندگیم اثر گذاشته حساسم کرده من فکر میکنم وقتی دلتنگی زیاد میشه ،دیگه تقریبا به حدی میرسی که نمیدونی چته؟ مرگت چیه؟ فقط به درو دیوار گیر میدی، همه بد میشن از نظرت اصلا منظورم دلتنگی معمولی و لوس بازی نیستا، خودت که میدونی ،تا یه زمانی ی شوقی داری انتظار برات مفهوم قشنگی داره ، اما وقتی که از حد میگذره دیگه انگار هیچی دلتنگیت رو برطرف نمیکنه حتی اون اتفاقی که منتظرش بودی! باور کن

Sunday, July 3, 2011

چقدر حوصله ام سر رفته ! دست و دلم به کار نمیره

Friday, June 24, 2011

چقدر خوبه که آدم قدر لحظه ها رو بدونه ! لحظه های باهم بودن ، سعی کنه که تا میتونه حرفای خوب بزنه ، حرفی که بعدا اگه یاد آوری کرد برا ش قشنگ باشه ، آزار دهنده نباشه ،

Wednesday, June 15, 2011

دلم نمیخواست اینجوری باشه ، ولی خوب دیگه همیشه که همه چیزه باب دل آدم نیست . اما بعدش رو دیگه فکر نمیکنم انتظار زیادی داشته باشم اگه بخوام وضع از اینی که دارم میبینم بهتر باشه.شاید ... هیچی ، اصلا حرفم نمیاد با وجودی که کلی حرف دارم برای گفتن ، خیلی مونده که ما ادما به جائی برسیم که از دیگران انتظارو توقع نداشته باشیم، البته این مساله شدت وضعف داره ها، یعنی بهترش ای که هیچی ،نباشه اما اون ی حالت آرمانیه دیگه، آدم هی سعی میکنه انتظارشو از اطرافیانش بیاره پائین هر کاری براشون میکنه بی دریغ باشه اما ،وقتی با همه قلبت قدم برمیداری وقتی با عشق قدم برمیداری دلت میخواد که جوابی هم که میگیری خالی از محبت و صمیمیت نباشه، چقدر حرف نگفته دارم ...