Wednesday, February 9, 2011

اینقدر یکدفعه کار سرم ریخت که دیگه فرصت نکردم سری به اینجا بزنم البته خوب یکم هم بهانست چون من کلا به سختی میام اینجا وچیزی مینویسم راستش اصلا نفهمیدم این مدت چطور گذشت تا چشم به هم زدم نزدیک یک ماه و نیم از اومدنم گذشت. استاد جدید هم که دیگه سنگ تمام گذاشته همیشه فکر میکردم استاد دوره فوق لیسانسم سختگیرترین حالته ممکن رو داره یعنی همه اونائی که میشناسن میدونن که من چی میگم ولی وقتی این جناب و دیدم فهمیدم که بنک جون باید رسما لنگ بندازه! یعنی اونو چند درجه خفن تر کنی بعد آن تایمش کنی میشه این جیگر جدید من !هر روزصبح ساعت هشت و نیم باهاش جلسه دارم !!!روزی چند تا مقاله و کتاب و .... هم میزنه زیر بغلم که بخونم برای روز بعد خلاصه من از استاد جماعت مثکه نباید خیلی انتظار داشته باشم !ولی با همه این تفاسیر این سیستم دوست دارم از همین الان میدونم پروژه چیه و چی کار قراره بکنم
ها راستی یادم رفت بگم که ایشان ترک هستن ! اونم از ترکای ترکیه یعنی اوریجینال میباشند و اصلا هم از این جمله منظور خاصی نداشتم من :d

ا

Tuesday, January 4, 2011

khob, kheili vaghte ke inja naneveshtamo, az oon moghe akhar baz kheili chiza fargh karde!
halam behtare, chon khoda ro shokr baba behtare :x
parvazamam rahat bood, jaee ke asan fekresham nemikardam aziat shodam, TEHRAN!
baghiash ok bood, inja ro doos daram o felan hame chi khoobe, vali ta in khoone radif beshe oonjoori ke man delam mikhad kar mibare hala!
hanooz fonte farsi nadaram, delam mikhad bishtare harfamo ba fonte farsi benevisam
emrooz avalin naharo too khoone khodam pokhtam, morgh! :d
khoshmazze shod, hal kardam

chaee ham dirooz vase avalin bar too khoonam dam kardam
doorbinam chan rooze kharab shode o halgiri karde asasi!
felan too kafe sorate internetam :))

Sunday, November 14, 2010

از خوان آخر به سلامت گذشتم اما خوشحالیم خیلی طول نکشید! دلم به اندازه تمام دنیا گرفته، من می خوام بابام خوب بشه من اینو با همه وجودم می خوام، من می خوام وقتی دارم میرم بدونم که بابام سالم و سر حاله ، من دارم خفه میشم

Thursday, October 28, 2010

شاید باید حوصله کنم، اما واسه آدمی که یه مدت زیادی صبر می کنه و دندون رو جیگر میذاره دیگه این حوصله کردنه یه خورده سخت میشه! اما خوب ظاهرا این راه بهتریه لااقل برای آرامش خودم، یه وقتایی قاطی می کنم و دلم می خواد بی خیال همه چی بشم اما این شور حسینی اینقدی طول نمی کشه و به جاش بی خیال قاطی کردن میشم !حس می کنم هنوز به اون مرحله که دلم می خواد نرسیدم توی این زمینه، شاید به خاطر روزهای زیادیه که به تنهایی سر شده، یه چیزیو می دونم باید توقعی نداشته باشی از کسی، حتی بعضی وقتا از خودت هم! باید حساس نباشی چون این دوتا از آرامش دورت میکنه اذیتت میکنه

Monday, October 25, 2010

برای یه آدمی مثل من که خوره فکر کردن داره این وقت آزاد و بیکاری و برنامه خالی میشه یه فرصت رو اعصاب ؛ دلم می خواست کار داشته باشم واسه این یکی دو ماه حتی شده یه کار پاره وقت ولی خوب خبری نیست!
البته این روزا دلم خیلی چیزا می خواد بیشتر از هر چیزی یه سفر شمال ، دوس دارم ساعتها کنار دریا بشینم و نگاش کنم چشامو ببندمو به صداش گوش کنم باهاش حرف بزنم از چیزایی که پیش اومد از چیزایی که دلم می خواد پیش بیاد از نگرانیام خلاصه از همه چی. اما نمی دونم تو این زمان باقیمونده این فرصت دست میده یا نه.
این روزا یه حس خاصی دارم همش یه جوریم

Thursday, October 21, 2010

فکر کردم امروز باید بیام اینجا و یه چیزی بنویسم، شاید فقط برای اینکه امروز یادم بمونه همیشه،البته این چند روز به نظرم رسید که ظاهرا یه روز دیگه از سال پیش رو هم بایدثبت می کردم، الان حس بهتری نسبت به اون موقع دارم البته، فقط یه ذره...هیچی اصلا ولش کن

Sunday, October 10, 2010

خوووووووووب، بالاخره بعد مدتها کارام تموم شد! امروز احساس سبکی می کردم، هرچند که باز باید یه مدتی منتظر باشم اما اشکال نداره دیگه! طبق برنامه خودم باید زودتر این کارم انجام میشد اما از اون جاییکه توی این مملکت گل و بلبل برنامه ریزی یه چیزیه در خد کشک و این حرفا!! نشد.پنجشنبه اول صبح که رفتم یه نامه بگیرم از بانکم واسه شعبه مرکزی، رییس شعبه بعد از توضیحات من گفت : خوب ، برو شنبه بیا!!! من:؟؟؟؟؟؟، اون: خااااااانم باید یه نامه بنویسم خیلیییییییییییییییییی طول میکشه، تازه امروزم که اصلا پنجشنبه ست!!!!
راستش یه جوری گفت این جمله آخرو که من کلا یهو شک کردم که آخرین روز هفته ما اسمش پنجشنبه بود یا جمعه!!!! خلاصه کارم انجام نشد و مجبور شدم تا شنبه صبح صبر کنم، شنبه نامه رو گرفتم و رفتم به سمت ساختمون مرکزی که یه برج گنده و پیچ واپیچ بود که من باید می رفتم طبقه 21 ام، بعد اینکه کلی تو لابی فلشا رو دنبال کردم به سمت آسانسور، پیداش کردم اما دیدم روش عکس آقا !! کشیده و نوشته آسانسور برادران! دوباره همون قد پیچ و تاب خوردم تا رسیدم به آسانسور خواهران! در که باز شد یه آسانسور فسقلی بود که یکی از این براداران خوبمون یه صندلی توش گذاشته بود و نشسته بود!! منم که خوب به طور غیر ارادی شماره مربوطه رو زدم! که یهو دیدم ایشون بسیار چپ چپ بهم نیگا کرد بعد من یه خانمی اومد که یارو ازش زود پرسید کدوم طبقه؟ و بعد دکمه رو براش زد! من که این موقع تازه متوجه سمت ایشون شده بودم، فکم داشت می افتاد که تو بابت ابن کار طاقت فرسا پول هم می گیری احیانا؟؟؟؟!!!! بعدش حالا حقوقو سگ خورد، این صندلی چیه چپوندی اینجا؟ شما که اینقدبراتون مهمه آسانسورا رو تفکیک جنسیتی کنین، تو توی آسانسور خانوما چه غلطی می کنی پس؟