Friday, November 23, 2007

من آن نگين سليمان به هيچ نستانم
كه گاه گاه بر او دست اهرمن باشد
حالم خوب نيست
دلم خيلي گرفته خيلي زياد
كاش گذر زمان بتونه كاري كنه كاش بشه كه آروم بگيرم
كاش ميشد روح وذهنمو بشورم اونقد كه ديگه هيچ ردي نمونه
كاش
...
خدايا تو شاهد باش

Wednesday, November 14, 2007

خوبه ما دروغ نمي گيم اگه نه دلمون آبرومون و مي بره

Sunday, October 28, 2007

به سنگها گفتند انسان باشيد
سنگها گفتند
ما هنوز به قدر كافي سخت نشده ايم
يكي رسيد به يارش
يكي در انتظاره
يكي داره مي خنده به روزگاري كه وفا نداره
فكر كنم من سومي باشم

Tuesday, October 23, 2007

به نظرم اگه بتوني خوبيهاي اونيكه عاشقته
و
بديهاي اونيكه عاشقشي رو ببيني
شايد زندگي بهتر بشه
وبهترين حالت اينه كه اين دوتا يه نفر باشن

Saturday, October 20, 2007

نمي دونم اگه مثلا ده سال پيش مي تونستم يه سري از اتفاقهاي اين سالها رو
پيش بيني كنم بازم مشتاقانه به انتظار فردا و فرداها بودم؟
به غير از يكي دوتا اتفاق هيچ چيز اون جوري كه فكر مي كردم نشد
نه كه بد باشه ها ولي
....
نميدونم

ديگه از اينكه آدميزاد از حكمت خيلي چيزا سر در نمياره دچار گه گيجه امحكمت بعضي چيزا رو خيلي بعد از وقوعش مي فهمي
شايدم باز نمي فهمي و فقط داري توجيه مي كني كه مگه اينجوري فراموش كني
با همه اين حرفا برام جالب شده كه بدونم آخر اين راه به كجا ختم ميشه نميدونم
چقدر از راه مونده ولي بايد برم