Thursday, February 4, 2016
Sunday, January 31, 2016
دلتنگی، گاهی شبیه مردی چهار شانه، روی سینهام میایستد و دستهایش را دور گردنم حلقه میکند تا بی هیچ حسرتی نامِ مرا از دامنِ تاریخِ غم انگیزِ یک زندگی بی عشق پاک کند.
گاهی شبیهِ زنی با گیسوانِ سیاه آشفته، در برابر چشمانِ ناباور خودم، پنجهاش را در حلقم فرو میکند تا ریشه کن کند ته مانده ی آخرین فریادی را که به تارهای صوتی خستهام تنیده آند
دلتنگی گاهی شبیه یک شکارچی، کمین کرده در حجمِ پر اغفالِ پر هیاهوی آدم ها، پیشانیام را نشانه میگیرد، قلبم را فتح میکند تا بعد سرش را کنارِ باغچه بگذارد و زیر لب بخواند بسم ... . .
.
آه ای عشقِ دیوانه!
با روحِ پریشانی که به این جدایی بی انتها خو نمیگیرد، چه میکنی؟ . .
.
نیکی فیروزکوهی
بارها دوستت داشتم
بارها از نو عاشقت شدم
بارها تو را خواستم
از خدای خودم
از آسمانِ این شهر
از هر کسی که ممکن بود گمشده باشد
از هر کسی که ممکن بود گم کردهای داشته باشد
اگر فردا بیایی
با آدمی چنان سرشار از عشق
که از شوقِ آغوشی که نیست چنین دیوانه وار مینویسد چه خواهی کرد
با غریقی که چشمانش پر از جای خالی توست چه خواهی کرد
اگر فردا بیایی
با خودم، با خدایی که بارها و بارها راندمش، چه خواهم کرد ؟
نیکی فیروزکوهی
Saturday, April 25, 2015
این سریال در حاشیه رو میدیدم، خوب بود. مطمئنا میتونست قویتر و بهتر نوشته بشه مثل کارهای قبلیش، اما مساله این بود که واقعیت های تلخ رو خوب نشون میداد با همه کم و کاستی هاش. برای من که دل پری از جامعه پزشکی ایران دارم گاهی وقتا به جای خنده، گریه دار بود حتی! خلاصه اینکه دنبال میکردم اما اینقدر پزشکها نق زدن و غر زدن و گیر دادن و اعتراض کردن که بالاخره تلویزیون مجبور شد متوقفش کنه با یه وعده سر خرمن که این فصلش تموم شده و تا فصل بعدی خدانگهدار. اما مساله اینه که فصل بعدی حتی اگر وجود داشته باشه دیگه قرار نیست انتقاد از نظام سراسر مشکل پزشکی ایران باشه. باشد که پزشکان بی عیب و نقص ایران آسوده خاطر بمانند
چیزی که برام جالب بود این بود که توی هر پستی که هر جا درباره این سریال و خوبی و بدیهاش صحبت شده بود و طبق معمول مردم حسابی دلی از عزا درآورده بودن توی کامنت ها، از هر ۱۰ کامنت موافق سریال میدیدی که ۸ نفر تجربه از دست دادن عزیزی رو داشتن بر اثر اشتباه ، نا آگاهی، سهل انگاری، یا بی تجربگی یک پزشک . این خیلی دردناکه به نظر من
Thursday, April 23, 2015
دلم را از سرِ راه نیاورده ام
سرِ راهِ هرکس و ناکسی بگذارم
و بگویم :لطفا مرا بردارید و دوستم بدارید !
شده باشد تنهایی تمامش را به دوش بکشم
آوازه خوانِ کوچه و خیابان بشوم
دوست داشتنت را زمین نمی گذارم
جایش را هم به زور به هیچ نگاهی نمی بخشم
راستش حتی به تو هم هیچ ربطی ندارد
چه برسد به دیگران
که چرا اینگونه بی رحمانه دل پایِ تو نشسته است
اما برایِ خاطر جمعیِ هرکس که می پرسد از خلوتِ خودش
که مگر می شود دوست داشت اینچنین ؟
می شود ! حتی بی بوسه و آغوش هم می شود
حتی می شود آنقدر وفادار بود که هرکسی از لحنِ حرفهایت
بفهمد که اینجا کسی دارد عاشقی می کند
کافیست یک دل داشته باشی که دوست داشتن را
بخواهد در تمامِ وجودش در آغوش بگیرد
من دلم را از سرِ راه نیاورده ام
که به هر سلامی
به هر نگاهی به هر کلامی
یادم برود که تو هرروز
در من حکومت می کنی
اینو چند روز پیش اتفاقی دیدم ازش خوشم اومد یه جوری خلاصه حرف من بود. مخصوصا اون قسمتش که میگفت میشه از لحن حرف زدنت بفهمن که یکی داره اینجا عاشقی میکنه، حالا شاید تو اگه اینو بینی بخندی
اگر آدم میتونست حرف دلش رو راحت بزنه اونوقت خیلی مسائل شاید اصلا پیش نمی اومد شاید قصه زندگی خیلی ها عوض می شد، حرف زدن و البته راحت حرف زدن و حرف دل رو گفتن بدون اینکه طرفت رو اذیت کنی یک هنرهست واقعا! اگر همه چنین هنری داشتن خوب الان شاید خیلی از آدما شاعر بودن!و یا نویسنده! وقتی نمیتونی درست حرف بزنی گند میزنی . زمین و زمان رو به هم می دوزی که حرف اصلیتو بگی اما یا اینقدر لفتش میدی که از حوصله خارج میشه یا اینقدر نامفهوم که طرف . مقابلت یا نمیفهمه یا ترجیح میده که نفهمه در هر دو حالتش حال خودت گرفته میشه
این مساله همه جا هم خودش رو نشون میده از صحبتها و روابط کاری و اجتماعی گرفته تا دوستان نزدیک و روابط ی عاشقانه شخصی. همیشه اون کسی که ساده تر و راحت تر بتونه حرف بزنه بدون پیچیدنش موفق تر عمل میکنه
پ.ن .این جور فارسی نوشتن با گوگل واقعا اعصاب آدمو خورد میکنه مخصوصا واسه من که همون لحظه باید ببینم چی نوشت درستش کنم
میام باز
Tuesday, March 31, 2015
سلام
اصلا فکر نمی کردم نوشتن اینجا بعد چند سال اینقدر کار راحتی باشه! اولش مثل غریبه ها به صفحه ای که باز شد نگاه کردم،چند تا پست آخر رو خوندم برام غریب بود! خوب اخه خیلی چیزا عوض شده از آخرین پستی که گذاشتم. بعد یک دفعه دلم خواست بنویسم یه چیزی . هر چی! اما بنویسم . مثل آدمی گیج کلی گشتم توش تا یادم اومد چطور کار می کرد . باید بنویسم از خیلی چیزا
Wednesday, November 16, 2011
خوب! باز من اینقدر لفتش دادم بیام اینجا بنویسم که کلی ماجرا توی زندگیم اومد و رفت. البته شایدم جدا چیزای عجیبی نبودن اما خوب اگه تند تند مینوشتم حتما مطالب جالبی میشد برای این یک ماه و اندی که سکوت کرده بودم. الان که یک دفعه دلم خواست بنویسم، توی لب نشستم و دارم کار انجام میدم، البته ننشسته بودم! الان به خاطر نوشتن این پست نشستم! دارم کار میکنم، الان ساعت یه کمی از ۶ عصر گذشته، دانشکده تقریبا خالی و ساکته، اما خوب من باید یه سری کارو به فردا برسونم، باید تمومش کنم امروز. خیلی هم خسته ام ولی خوب چاره چیه؟ حالا باید به موقع بیام و حرفامو بگم ، فعلا هی به ساعت نگا میکنم که کی میرم خونه، ! اول گفتم تا ۵ تمومه بعد ۶ الان میگم امیدوارم ۷ تموم شه! سرم درد میکنه
Thursday, October 6, 2011
Wednesday, September 14, 2011
آفیس جدیدمو دوست دارم ، هر چند که یکی دو تا بنگلادشی یا نمیدونم کجایی هم هست اینجا که موقع ناهار حالتو به هم میزنن با اون بوی گند غذا شون ! چون اصرار هم دارن که همینجا غذا بخورن ، اما با این حال باقی آدمهاش خوبن . احساس راحتی میکنم کلا. حالا اینو گفتم یاد یه چیزی افتادم، من وقتی ظهر میشه و میبینم که اینا بوی گند راه انداختن باز پا میشم در آفیسوباز میذارم، اون دفعه پسره اومده میگه میشه درو ببندم ؟ گفتم آره ، گفت راستی اصلا دلیل خاصی هست که تو بعضی وقتا درو باز میذاری ؟ گفتم نهههه!! چه دلیلی!
Tuesday, September 6, 2011
بیشتر وقتی که اومدم اینجا و چیزی نوشتم ، ناراحت بودم. الان هم البته نیومدم که بگم قضیه اینبار فرق میکنه و من دارم از خوشحالی میمیرم گفتم حا لا یه پست هم بنویسم! نه ، اما توی این مدت ( یک ماه اخیر) روزهائی هم بود که میخواستم بیام اینجا و فقط شکایت کنم ، اما با خودم گفتم شاید بهتر باشه بزاری یه ذره حالت بهتر بشه! شاید اگه میدونستم هیچکس اینجا رو نمیخونه میومدم و هر چی که بود اون روزا مینوشتم اما ... حآلا البته الان هم مطمئن نیستم که کسی اینجا رو میخونه یا نه . غرض از همه این حرفا دلم میخواست که بیام بگم که دلم برات تنگ شده ، حس میکنم این دلتنگی روی همه قسمت های زندگیم اثر گذاشته حساسم کرده من فکر میکنم وقتی دلتنگی زیاد میشه ،دیگه تقریبا به حدی میرسی که نمیدونی چته؟ مرگت چیه؟ فقط به درو دیوار گیر میدی، همه بد میشن از نظرت اصلا منظورم دلتنگی معمولی و لوس بازی نیستا، خودت که میدونی ،تا یه زمانی ی شوقی داری انتظار برات مفهوم قشنگی داره ، اما وقتی که از حد میگذره دیگه انگار هیچی دلتنگیت رو برطرف نمیکنه حتی اون اتفاقی که منتظرش بودی! باور کن
Sunday, July 3, 2011
Friday, June 24, 2011
Wednesday, June 15, 2011
دلم نمیخواست اینجوری باشه ، ولی خوب دیگه همیشه که همه چیزه باب دل آدم نیست . اما بعدش رو دیگه فکر نمیکنم انتظار زیادی داشته باشم اگه بخوام وضع از اینی که دارم میبینم بهتر باشه.شاید ... هیچی ، اصلا حرفم نمیاد با وجودی که کلی حرف دارم برای گفتن ، خیلی مونده که ما ادما به جائی برسیم که از دیگران انتظارو توقع نداشته باشیم، البته این مساله شدت وضعف داره ها، یعنی بهترش ای که هیچی ،نباشه اما اون ی حالت آرمانیه دیگه، آدم هی سعی میکنه انتظارشو از اطرافیانش بیاره پائین هر کاری براشون میکنه بی دریغ باشه اما ،وقتی با همه قلبت قدم برمیداری وقتی با عشق قدم برمیداری دلت میخواد که جوابی هم که میگیری خالی از محبت و صمیمیت نباشه، چقدر حرف نگفته دارم ...
Wednesday, May 25, 2011
دلم تنگه، خیلی تنگ ، چقد نگم ؟ چقد تحمل کنم؟ دلم برای خیلی چیزا تنگه . یه وقتا دلم میخواد یه لحظه باری که روی دوشم گذاشتم و زمین ، بذارم، ولی نمیشه که مگه این زندگی یه لحظه حاضر میشه برای آدم صبر کنه ؟ باید نفس تازه کنم ، دل من برای خیلی چیزا تنگه برای خودم، برای عزیزانم، برای عشقم
در ظاهر همه چیز خوبه
اما چرا من اینهمه دلم گرفته ،
....
دلم تنگ است ، دلم برای دیدنش تنگ است ، کی رخ می نماید ؟نمی دانم
Monday, March 21, 2011
خوب ! اینم از اولین نوروز در بلاد کفر! اولین بار بود که سر سفره هفت سین تنها نشسته بودم . از وقتی که یادم میاد همیشه این موقع کنار خانواده بودم. حس عجیبی بود، هم دلم براشون تنگ بود هم هیجان عید داشتم یعنی اصلا این دوری سبب نشد که شادی اومدن عید از یاد، . . بره. من کلا از عید همون لحظه سال تحویلش رو دوست دارم .همیشه اون لحظه سعی کردم آرامش داشته باشم و سر سفره بشینم امسالم همین بود ولی یه دلتنگی شیرین هم همراهش بود . سفره هفت سینم قشنگ بود تو پست بعدی احتمالا عکس میذارم ازش
Tuesday, March 8, 2011
نمیدونم این چه سریه که اتفاقات نا خوشایند هم زمان با هم میان سراغ آدم البته خوب با قانون جذب میشه توجیهش کرد اما یه وقتا هست که هر چی به خودت میگی وسط این همه ماجرا بیا و فکر خوب کن خوب حالیت نمیشه یعنی یه جورائی حقم داره آدم. سخته اصلا ، کلا آدم اینجور موقع ها میتونه به دیگران بگه چی کار کنن اما وقتی نوبت خودش میشه بد گیر میفته ، یه چیزائی که هیچ کدوم مطلوبت نیستن پیش میان و هر کدوم مربوطه به یه قسمتی از زندگیت ، تو هم میخوای عدالت رو رعایت کنی و برای همشون یه اندازه وقت صرف کنی ! خلاصه اینکه ظاهرا باید باز بجنگم البته نمیدونم دقیقا با کی یا چی ؟ دلم میخوا د آروم بشم
Subscribe to:
Posts (Atom)