چند ساله که حس میکنم برای آدمائی که خیلی برام عزیزن یعنی برای خونوادم اون زمانی که لازم بوده حضور نداشتم با اینکه خیلی تلاش کردم اما باز کامل نبوده بر عکسش هم هست یعنی اونا هم خیلی وقتا که باید میبودن نبودن و این تقصیر هیچ کدوممون نبوده یه وقتا خسته میشم از این همه دوری و جدائی و عادت ، از اینکه وقتی دیگران رو میبینم که اینجوری زندگی نکردن حق بدم که از پس یه کارائی بر نیان اما من باید بتونم خسته میشم از محکم بودن از شکایت نکردن از یه تنه بار خیلی موقعیتها رو به دوش کشیدن اما بازم میگم خودت خواستی و همچنان خودت میخوای ، اما یه موقع ها دیگه آدم حتی اینو هم نمیتونه بگه! وقتی میفهمی یه عزیز تو یک هفته تو بیمارستان بوده و حالش خیلی خیلی خراب بوده بقیه خونوادت کلی سختی کشیدن تو اون مدت اما نذاشتن تو بفهمی ، چونکه تو دور بودی اگه میفهمیدی غصه میخوردی و دلت هزار تیکه میشد که چرا نمیتونی کاری کنی ، اونوقت دلت میخواد اینقدر اشک بریزی تا همه انرژی منفی که تو وجودت جمع شده بره پی کارش اما نمیشه اشک تسکینت نمیده هیچی آرومت نمیکنه نه حرفی نه گپی نه شعری نه آهنگی نه هیچ دوستی! فقط دارم با خودم فکر میکنم که به کجا قراره برسم و با همه وجودم آرزو میکنم که هیچکس مریض راه دور نداشته باشه ،
Subscribe to:
Post Comments (Atom)
5 comments:
بله خوب. آرزوی خيلی خوبیه. اما به هر حال، زندگی در همین انتخاب کردن ها معنی می ده. همیشه بايد یک راهی رو انتخاب کرد که در اون راه يک سری چیزها رو آدم به دست مياره و يک سری چيزها رو از دست می ده. ما خودمون خواستیم که از خانواده دور باشیم. حتی خانواده هم از ما می خواست که ازشون دور باشیم. این خیلی عجیبه، ولی هم ما و هم خانواده هامون فکر می کردیم (و همچنان می کنيم) که این راه ارزشش رو داره. و لابد داره
آره ، دقیقا همینه که خانواده هم حتی همین رو میخواست .منم فکر میکنم ارزشش رو داره فقط یه وقتا دلم میگیره
bahar joooonam booos
booooos mari joonam
Post a Comment