Monday, March 21, 2011

خوب ! اینم از اولین نوروز در بلاد کفر! اولین بار بود که سر سفره هفت سین تنها نشسته بودم . از وقتی که یادم میاد همیشه این موقع کنار خانواده بودم. حس عجیبی بود، هم دلم براشون تنگ بود هم هیجان عید داشتم یعنی اصلا این دوری سبب نشد که شادی اومدن عید از یاد، . . بره. من کلا از عید همون لحظه سال تحویلش رو دوست دارم .همیشه اون لحظه سعی کردم آرامش داشته باشم و سر سفره بشینم امسالم همین بود ولی یه دلتنگی شیرین هم همراهش بود . سفره هفت سینم قشنگ بود تو پست بعدی احتمالا عکس میذارم ازش

Tuesday, March 8, 2011

نمیدونم این چه سریه که اتفاقات نا خوشایند هم زمان با هم میان سراغ آدم البته خوب با قانون جذب میشه توجیهش کرد اما یه وقتا هست که هر چی به خودت میگی وسط این همه ماجرا بیا و فکر خوب کن خوب حالیت نمیشه یعنی یه جورائی حقم داره آدم. سخته اصلا ، کلا آدم اینجور موقع ها میتونه به دیگران بگه چی کار کنن اما وقتی نوبت خودش میشه بد گیر میفته ، یه چیزائی که هیچ کدوم مطلوبت نیستن پیش میان و هر کدوم مربوطه به یه قسمتی از زندگیت ، تو هم میخوای عدالت رو رعایت کنی و برای همشون یه اندازه وقت صرف کنی ! خلاصه اینکه ظاهرا باید باز بجنگم البته نمیدونم دقیقا با کی یا چی ؟ دلم میخوا د آروم بشم
بیا ساقی تا به دست طلب گیرم از کف تو جام پی در پی
به داد دل ای قرار دلم نوبهار دلم میرسی پس کی ؟

Tuesday, March 1, 2011

چند ساله که حس میکنم برای آدمائی که خیلی برام عزیزن یعنی برای خونوادم اون زمانی که لازم بوده حضور نداشتم با اینکه خیلی تلاش کردم اما باز کامل نبوده بر عکسش هم هست یعنی اونا هم خیلی وقتا که باید میبودن نبودن و این تقصیر هیچ کدوممون نبوده یه وقتا خسته میشم از این همه دوری و جدائی و عادت ، از اینکه وقتی دیگران رو میبینم که اینجوری زندگی نکردن حق بدم که از پس یه کارائی بر نیان اما من باید بتونم خسته میشم از محکم بودن از شکایت نکردن از یه تنه بار خیلی موقعیتها رو به دوش کشیدن اما بازم میگم خودت خواستی و همچنان خودت میخوای ، اما یه موقع ها دیگه آدم حتی اینو هم نمیتونه بگه! وقتی میفهمی یه عزیز تو یک هفته تو بیمارستان بوده و حالش خیلی خیلی خراب بوده بقیه خونوادت کلی سختی کشیدن تو اون مدت اما نذاشتن تو بفهمی ، چونکه تو دور بودی اگه میفهمیدی غصه میخوردی و دلت هزار تیکه میشد که چرا نمیتونی کاری کنی ، اونوقت دلت میخواد اینقدر اشک بریزی تا همه انرژی منفی که تو وجودت جمع شده بره پی کارش اما نمیشه اشک تسکینت نمیده هیچی آرومت نمیکنه نه حرفی نه گپی نه شعری نه آهنگی نه هیچ دوستی! فقط دارم با خودم فکر میکنم که به کجا قراره برسم و با همه وجودم آرزو میکنم که هیچکس مریض راه دور نداشته باشه ،