Sunday, November 29, 2009

چی باید گفت؟نمی دونم، جدا نمی دونم! فقط دارم می بینم که هر چی هیچی نمی گم و به روی خودم نمی یارم تو بیشتر جلو میری! دیگه چیزی مونده که نگفته باشی؟ بگو راحت باش می خوام ببینم تا کجا می خوای ادامه بدی. دیگه حالم داره از لبخندای مصنوعی خودم به هم می خوره . دلم بیشتر و بیشتر داره میگیره ، نباید اینجوری بشه نباید . کاش یه دفعه همه چی درست می شد ، الان دیگه حتی نمی دونم که درست یعنی چی. من دلم گرفته گرفته گرفته گرفته ! همه حرفا رو تو دلم جمع می کنم دلیلش چیه نمی دونم سعی می کنم وانمود کنم خوبم ولی سخته ، وانمود کنم بی خیالم ولی نیستم ، از نصیحتای دیگران حالم بد میشه باز همه چیز یه وقتی به هم گره خورده که نباید بخوره، از دروغ بدم می یاد ، از سردی بدم می یاد خیییییییییییییلییییی بدم می یاد ، از تغییر بی دلیل بدم می یاد ، خسته ام من خیلی خسته ام

Friday, November 27, 2009


حالا بازهم سکوت و سکوت و سکوت...
کاج‌ها، ابر‌ها و گذر بال یک کلاغ بر متن جاودانه‌ی خاکستری. او را خواسته‌ام تا بیاید کنارم بنشیند. آمده و نشسته است مثل ده‌ها و صد‌ها بار که خواسته‌ام و آمده است با اشتیاق تمام،با تمام اشتیاق. اما این‌بار نه او صورت دارد و نه من صدا،و سکوت عمیقاً خاکستری ست. نه، تو و من یکی هستیم، یکی. بی تو من نبودم،اینکه هستم نمی‌بودم، از زبان من حرف می‌زنی،بی‌تو شاید،من نمی‌بودم...

سلوک/ محمود دولت آبادی

Tuesday, November 24, 2009

بعد چند وقت دیروز رفتم فیس بوک که یهو اون لینک رو دیدم، هدی سیدی فوت کرده؟ آخه چرا؟ لینک هم که باز نشد اونقد شوکه شده بودم که نمی دونستم چی کار باید بکنم، فقط همش دارم بهش فک می کنم از دیروز تا حالا، دلم یه جوری ریش شده هنوزم دلیل فوتش و نمی دونم ولی دیگه چه فرقی می کنه، یه دختر شاد و سرزنده از بین ما رفته اونم به این زودی،خدای من چقد دردناک

Sunday, November 22, 2009

دلم تنگ است
دلم برای دیدنش تنگ است
کی رخ می نماید
نمی دانم
خوشم می یاد که این دندون درد من همه مسکنا رو از رو برده ، خوبه حالا رفتم کشیدمش و باز داره درد میکنه!! خب بعد چند وقت دوری باید بگم که زندگی من توی این چند وقتی که ننوشتم تغییر قابل عرضی نکرده غیر اینکه مجبورم یه سری کارای تکراری و دوباره انجام بدم ، یه سفر هم رفتم که به نظرم بد نبود ، دیگه چیزی به ذهنم نمی یاد ، پس تا برنامه بعد خدا نگهدار

Sunday, November 1, 2009

اینو امروز خوندم خیلی به دلم نشست

"اینها که مثل برق و باد می¬گذرند، سالهای عمر من است.
به همین سادگی!
هنوز جوانم؟
نیستم؟
یادم نمی¬آید!
کی جوان بودم؟
کدام روز از همیشه زیباتر بوده¬ام؟
آن روز گذشته است
تقصیر تو بود.
که به من گفتی: "آفرین!
و من اصلا نفهمیده¬ام!
آن روز چرا در آغوش مردی نبودم که در زیباترین روزش بود؟
کی بوده است آن روز؟
من پروژه طراحی اجزا انجام می¬دادم؟
همان شب که از ترس امتحان ارتعاشات تا صبح به خواب نرفتم
چرا از غلت زدن توی یک لذت ناتمام خواب و بیدار نبودم؟
آخ سالهای جوانیم را پس بدهید!
دیوارهای دانشگاه!
استادهای تهی!
تمرین¬های تصحیح نشده!
چه دختر درسخونی
حتما می¬خوای دکتر بشی!"
اما من
می¬خواستم رقصنده شوم!
آهای اولین عاشق من!
عاشق شانزده سالگیم!
بیا
تا عمری که نه در عشق تو بگذاشته¬ام
امروز به خون دل قضا کنم"!