Friday, October 30, 2009

می خواستم یه چیزی بگم ولی پشیمون شدم
چقدر حس غریبیه این دوست داشتن، هیچ وقت زمان و مکان سرش نمیشه! بعد این سالها هنوز از حکمتش سر در نیاوردم، نمی دونم شایدم من یه جور قریبی آدما رو دوست دارم، اون قصه ای که یه بار تویه پست همین بلاگ گفتم برام شیرین شده الان نمی دونم به کجاش رسیده فقط می دونم این فصلشو دوست ندارم

Wednesday, October 28, 2009

دلم تنگ شده، خیلی زیاد، برای یه حال و هوایی که چند وقته گمش کردم

Tuesday, October 27, 2009

چاره همه چیز انتظاره! لااقل الان که اینطوره، این گذر زمان همیشه پدیده عجیبیه، اشکالی نداره منم آدم صبوری بودم همیشه

Saturday, October 24, 2009

ای تو اون روحت :
آی بی تی

Thursday, October 8, 2009

من یه چیزیو نمی دونم اونم اینه که چرا یه عده ازمردای جامعه ما که کم هم نیستن فکر می کنن وقتی یه دختر جوون تنها زندگی می کنه و به قول خودمون خونه مجردی داره، هر حرفی میشه بهش زد! هر پیشنهادی میشه داد! هر ....خلاصه ! به عبارت دیگه بیش از حد می خوان باهاش راحت باشن! ناراحت هم نباید بشه یعنی اصلا چه معنی داره که ناراحت شه، درد اصلی اینه که از روشنفکری فقط ژستش به کار می یاد اینجا
شایدم
...
هیچی بی خیال
اونقد وقت کمیه که تا می خوای بگی سلام باید کم کم واسه خدافظی آماده شی! انگار باید از قبل حرفا رو لیست کنی بعد به ترتیب اهمیت بگی
مهم نیست
امروز یه کم حال مزاجیم جالب نبود
من دلم یه صحبت بی دغدغه می خواد
می فهمی؟آغوش نه ها!! صحبت