Sunday, May 25, 2008

اینجوری میا ی و میری نمیگی آدم خیلی دلش تنگ میشه؟
حالا من چی کار کنم؟هاااااااااااااا؟

Wednesday, May 7, 2008

درختان سرو زیبایند
اما
زمانی که
به آخرین ایستگاه می رسیم
ترجیح می دهم
رودخانه باشم
تا سرو
نمی دونم چرا درست همون وقتی که فکر می کنم همه چی خوبه یهو پشتم خالی میشه بعضی وقتا با خودم می گم شاید به خاطر اینه که شادیام اونقدر سطحی شدن که با یه تلنگر از هم می پاشن یه وقتاییم میگم نه به خاطر اینه که تو دیگه خودتم نمی دونی چی می خوای حالا دلیل این همه بی حوصلگی هر چی که باشه مهم نیست مهم این روزای جوونیه که داره از دست میره
دریا می کشدم
دنیا می بلعدم
چیزی مثل الکل در هواست
که دیوانه ام می کند غم به دلم می آورد
دروغ را می شناسم همین که چشمم به آن می افتد
....
اما به هر حال
من هنوز هم هنوز هم
می توانم بگذرانم روزهای زیبا را
در این آبی بیکران
...
اگه یه ذره از این همه حرف و سوالی که تو سرم وول می خورن جاری میشد روی زبونم شاید آروم می شدم