عمری اگر باقی بود طوری از کنار زندگی میگذرم که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد ونه این دل ناماندگار بی درمان
Thursday, October 6, 2011
Wednesday, September 14, 2011
آفیس جدیدمو دوست دارم ، هر چند که یکی دو تا بنگلادشی یا نمیدونم کجایی هم هست اینجا که موقع ناهار حالتو به هم میزنن با اون بوی گند غذا شون ! چون اصرار هم دارن که همینجا غذا بخورن ، اما با این حال باقی آدمهاش خوبن . احساس راحتی میکنم کلا. حالا اینو گفتم یاد یه چیزی افتادم، من وقتی ظهر میشه و میبینم که اینا بوی گند راه انداختن باز پا میشم در آفیسوباز میذارم، اون دفعه پسره اومده میگه میشه درو ببندم ؟ گفتم آره ، گفت راستی اصلا دلیل خاصی هست که تو بعضی وقتا درو باز میذاری ؟ گفتم نهههه!! چه دلیلی!
Tuesday, September 6, 2011
بیشتر وقتی که اومدم اینجا و چیزی نوشتم ، ناراحت بودم. الان هم البته نیومدم که بگم قضیه اینبار فرق میکنه و من دارم از خوشحالی میمیرم گفتم حا لا یه پست هم بنویسم! نه ، اما توی این مدت ( یک ماه اخیر) روزهائی هم بود که میخواستم بیام اینجا و فقط شکایت کنم ، اما با خودم گفتم شاید بهتر باشه بزاری یه ذره حالت بهتر بشه! شاید اگه میدونستم هیچکس اینجا رو نمیخونه میومدم و هر چی که بود اون روزا مینوشتم اما ... حآلا البته الان هم مطمئن نیستم که کسی اینجا رو میخونه یا نه . غرض از همه این حرفا دلم میخواست که بیام بگم که دلم برات تنگ شده ، حس میکنم این دلتنگی روی همه قسمت های زندگیم اثر گذاشته حساسم کرده من فکر میکنم وقتی دلتنگی زیاد میشه ،دیگه تقریبا به حدی میرسی که نمیدونی چته؟ مرگت چیه؟ فقط به درو دیوار گیر میدی، همه بد میشن از نظرت اصلا منظورم دلتنگی معمولی و لوس بازی نیستا، خودت که میدونی ،تا یه زمانی ی شوقی داری انتظار برات مفهوم قشنگی داره ، اما وقتی که از حد میگذره دیگه انگار هیچی دلتنگیت رو برطرف نمیکنه حتی اون اتفاقی که منتظرش بودی! باور کن
Sunday, July 3, 2011
Friday, June 24, 2011
Wednesday, June 15, 2011
دلم نمیخواست اینجوری باشه ، ولی خوب دیگه همیشه که همه چیزه باب دل آدم نیست . اما بعدش رو دیگه فکر نمیکنم انتظار زیادی داشته باشم اگه بخوام وضع از اینی که دارم میبینم بهتر باشه.شاید ... هیچی ، اصلا حرفم نمیاد با وجودی که کلی حرف دارم برای گفتن ، خیلی مونده که ما ادما به جائی برسیم که از دیگران انتظارو توقع نداشته باشیم، البته این مساله شدت وضعف داره ها، یعنی بهترش ای که هیچی ،نباشه اما اون ی حالت آرمانیه دیگه، آدم هی سعی میکنه انتظارشو از اطرافیانش بیاره پائین هر کاری براشون میکنه بی دریغ باشه اما ،وقتی با همه قلبت قدم برمیداری وقتی با عشق قدم برمیداری دلت میخواد که جوابی هم که میگیری خالی از محبت و صمیمیت نباشه، چقدر حرف نگفته دارم ...
Wednesday, May 25, 2011
دلم تنگه، خیلی تنگ ، چقد نگم ؟ چقد تحمل کنم؟ دلم برای خیلی چیزا تنگه . یه وقتا دلم میخواد یه لحظه باری که روی دوشم گذاشتم و زمین ، بذارم، ولی نمیشه که مگه این زندگی یه لحظه حاضر میشه برای آدم صبر کنه ؟ باید نفس تازه کنم ، دل من برای خیلی چیزا تنگه برای خودم، برای عزیزانم، برای عشقم
در ظاهر همه چیز خوبه
اما چرا من اینهمه دلم گرفته ،
....
دلم تنگ است ، دلم برای دیدنش تنگ است ، کی رخ می نماید ؟نمی دانم
Subscribe to:
Posts (Atom)