Sunday, July 3, 2011

چقدر حوصله ام سر رفته ! دست و دلم به کار نمیره

Friday, June 24, 2011

چقدر خوبه که آدم قدر لحظه ها رو بدونه ! لحظه های باهم بودن ، سعی کنه که تا میتونه حرفای خوب بزنه ، حرفی که بعدا اگه یاد آوری کرد برا ش قشنگ باشه ، آزار دهنده نباشه ،

Wednesday, June 15, 2011

دلم نمیخواست اینجوری باشه ، ولی خوب دیگه همیشه که همه چیزه باب دل آدم نیست . اما بعدش رو دیگه فکر نمیکنم انتظار زیادی داشته باشم اگه بخوام وضع از اینی که دارم میبینم بهتر باشه.شاید ... هیچی ، اصلا حرفم نمیاد با وجودی که کلی حرف دارم برای گفتن ، خیلی مونده که ما ادما به جائی برسیم که از دیگران انتظارو توقع نداشته باشیم، البته این مساله شدت وضعف داره ها، یعنی بهترش ای که هیچی ،نباشه اما اون ی حالت آرمانیه دیگه، آدم هی سعی میکنه انتظارشو از اطرافیانش بیاره پائین هر کاری براشون میکنه بی دریغ باشه اما ،وقتی با همه قلبت قدم برمیداری وقتی با عشق قدم برمیداری دلت میخواد که جوابی هم که میگیری خالی از محبت و صمیمیت نباشه، چقدر حرف نگفته دارم ...

Wednesday, May 25, 2011

دلم تنگه، خیلی تنگ ، چقد نگم ؟ چقد تحمل کنم؟ دلم برای خیلی چیزا تنگه . یه وقتا دلم میخواد یه لحظه باری که روی دوشم گذاشتم و زمین ، بذارم، ولی نمیشه که مگه این زندگی یه لحظه حاضر میشه برای آدم صبر کنه ؟ باید نفس تازه کنم ، دل من برای خیلی چیزا تنگه برای خودم، برای عزیزانم، برای عشقم
در ظاهر همه چیز خوبه
اما چرا من اینهمه دلم گرفته ،
....
دلم تنگ است ، دلم برای دیدنش تنگ است ، کی رخ می نماید ؟نمی دانم
کی رود رخ ماهت از نظرم ، نظرم
به غیر نامت کی نام دگر ببرم ،
.....
اگر تو را جویم حدیث دل گویم بگو کجایی

Monday, March 21, 2011

خوب ! اینم از اولین نوروز در بلاد کفر! اولین بار بود که سر سفره هفت سین تنها نشسته بودم . از وقتی که یادم میاد همیشه این موقع کنار خانواده بودم. حس عجیبی بود، هم دلم براشون تنگ بود هم هیجان عید داشتم یعنی اصلا این دوری سبب نشد که شادی اومدن عید از یاد، . . بره. من کلا از عید همون لحظه سال تحویلش رو دوست دارم .همیشه اون لحظه سعی کردم آرامش داشته باشم و سر سفره بشینم امسالم همین بود ولی یه دلتنگی شیرین هم همراهش بود . سفره هفت سینم قشنگ بود تو پست بعدی احتمالا عکس میذارم ازش

Tuesday, March 8, 2011

نمیدونم این چه سریه که اتفاقات نا خوشایند هم زمان با هم میان سراغ آدم البته خوب با قانون جذب میشه توجیهش کرد اما یه وقتا هست که هر چی به خودت میگی وسط این همه ماجرا بیا و فکر خوب کن خوب حالیت نمیشه یعنی یه جورائی حقم داره آدم. سخته اصلا ، کلا آدم اینجور موقع ها میتونه به دیگران بگه چی کار کنن اما وقتی نوبت خودش میشه بد گیر میفته ، یه چیزائی که هیچ کدوم مطلوبت نیستن پیش میان و هر کدوم مربوطه به یه قسمتی از زندگیت ، تو هم میخوای عدالت رو رعایت کنی و برای همشون یه اندازه وقت صرف کنی ! خلاصه اینکه ظاهرا باید باز بجنگم البته نمیدونم دقیقا با کی یا چی ؟ دلم میخوا د آروم بشم