گفت:دلش رو شکستی؟ چندان خوشحال نباش یه روزی هم خدا دل تو رو میشکنه! گفتم: دل منم به اندازه کافی تا حالا شکسته تو نگران نباش بعدم با خودم گفتم مگه دیگه چه کار باید می کردم؟
Thursday, September 4, 2008
Wednesday, August 20, 2008
Tuesday, August 19, 2008
Tuesday, July 29, 2008
بعد از مدتها دوری شاید بهتر باشه بنویسم غیر از مشغله روزانه و این جور چیزا علت اصلی ننوشتنم اینه که میدونم هیچ وقت همه اون چیزی که میخواستم رو نتونستم اینجا خالی کنم خیلی حرف هست که همیشه ننوشته می مونه و شاید نا گفته
!
این یکی دو روز اخیر که خیلی قاطی کرده بودم وجالبه وقتی موضوع جدیدی پیش می آد که باعث به هم ریختنم میشه مساءل قبلی هم واسه اینکه یه وقت خدای نکرده جا نمونن میان از سر وکله آدم بالا میرن. تازه گذشته از این حرفا توی این تابستون اخیر حتی اگه یه آدم بیکار بیتفاوت الکی خوشحال هم باشی گرمای کشنده ای که داریم میگذرونیم و این قطعیهای بسیار بسیار منظم وبه جای جریان برق به طور کامل دهن مبارک رو صاف میکنه حالا دیگه حال و روز یه آدمی با وضعیت من کاملا بر همگان معلوم و مشخصه
!
Wednesday, June 4, 2008
خیلی وقتا فکر می کنم به خیلی چیزا مخصوصا به آینده به تردیدهایی که براش دارم به دل نگرونیام به اینکه نمیدونم راه درست کدومه؟ به این بی اعتمادی رو به رشدی که توی وجودم نسبت به آدما شکل گرفته!به اینکه رفتارهای عجیب و غریبی که میبینم برام عادی شده و این منو نگران می کنه خیلی زیاد و اون موقع ست که با تمام وجود آرزو می کنم که کاش خودخواه بودم مثل خیلیای دیگه اصلا منظورم این نیست که خیلی آدم خوبیم و فلان وچنانا نه اتفاقا حالم از فیگور آدم خوب گرفتن به هم می خوره فقط به این تیجه رسیدم که اگه فقط یه ذره خودخواه باشی داغون نمی شی خیلیا هم هستن که نمی تونن باشن خودم سراغ دارم همین دور بر.من نگرانم
روزها رفتند و من دیگر خود نمی دانم کدامینم؟
...
Subscribe to:
Posts (Atom)