Sunday, January 31, 2016
دلتنگی، گاهی شبیه مردی چهار شانه، روی سینهام میایستد و دستهایش را دور گردنم حلقه میکند تا بی هیچ حسرتی نامِ مرا از دامنِ تاریخِ غم انگیزِ یک زندگی بی عشق پاک کند.
گاهی شبیهِ زنی با گیسوانِ سیاه آشفته، در برابر چشمانِ ناباور خودم، پنجهاش را در حلقم فرو میکند تا ریشه کن کند ته مانده ی آخرین فریادی را که به تارهای صوتی خستهام تنیده آند
دلتنگی گاهی شبیه یک شکارچی، کمین کرده در حجمِ پر اغفالِ پر هیاهوی آدم ها، پیشانیام را نشانه میگیرد، قلبم را فتح میکند تا بعد سرش را کنارِ باغچه بگذارد و زیر لب بخواند بسم ... . .
.
آه ای عشقِ دیوانه!
با روحِ پریشانی که به این جدایی بی انتها خو نمیگیرد، چه میکنی؟ . .
.
نیکی فیروزکوهی
بارها دوستت داشتم
بارها از نو عاشقت شدم
بارها تو را خواستم
از خدای خودم
از آسمانِ این شهر
از هر کسی که ممکن بود گمشده باشد
از هر کسی که ممکن بود گم کردهای داشته باشد
اگر فردا بیایی
با آدمی چنان سرشار از عشق
که از شوقِ آغوشی که نیست چنین دیوانه وار مینویسد چه خواهی کرد
با غریقی که چشمانش پر از جای خالی توست چه خواهی کرد
اگر فردا بیایی
با خودم، با خدایی که بارها و بارها راندمش، چه خواهم کرد ؟
نیکی فیروزکوهی
Subscribe to:
Comments (Atom)