Wednesday, September 14, 2011

آفیس جدیدمو دوست دارم ، هر چند که یکی دو تا بنگلادشی یا نمیدونم کجایی هم هست اینجا که موقع ناهار حالتو به هم میزنن با اون بوی گند غذا شون ! چون اصرار هم دارن که همینجا غذا بخورن ، اما با این حال باقی آدمهاش خوبن . احساس راحتی میکنم کلا. حالا اینو گفتم یاد یه چیزی افتادم، من وقتی ظهر میشه و میبینم که اینا بوی گند راه انداختن باز پا میشم در آفیسوباز میذارم، اون دفعه پسره اومده میگه میشه درو ببندم ؟ گفتم آره ، گفت راستی اصلا دلیل خاصی هست که تو بعضی وقتا درو باز میذاری ؟ گفتم نهههه!! چه دلیلی!

Tuesday, September 6, 2011

بیشتر وقتی که اومدم اینجا و چیزی نوشتم ، ناراحت بودم. الان هم البته نیومدم که بگم قضیه اینبار فرق میکنه و من دارم از خوشحالی میمیرم گفتم حا لا یه پست هم بنویسم! نه ، اما توی این مدت ( یک ماه اخیر) روزهائی هم بود که میخواستم بیام اینجا و فقط شکایت کنم ، اما با خودم گفتم شاید بهتر باشه بزاری یه ذره حالت بهتر بشه! شاید اگه میدونستم هیچکس اینجا رو نمیخونه میومدم و هر چی که بود اون روزا مینوشتم اما ... حآلا البته الان هم مطمئن نیستم که کسی اینجا رو میخونه یا نه . غرض از همه این حرفا دلم میخواست که بیام بگم که دلم برات تنگ شده ، حس میکنم این دلتنگی روی همه قسمت های زندگیم اثر گذاشته حساسم کرده من فکر میکنم وقتی دلتنگی زیاد میشه ،دیگه تقریبا به حدی میرسی که نمیدونی چته؟ مرگت چیه؟ فقط به درو دیوار گیر میدی، همه بد میشن از نظرت اصلا منظورم دلتنگی معمولی و لوس بازی نیستا، خودت که میدونی ،تا یه زمانی ی شوقی داری انتظار برات مفهوم قشنگی داره ، اما وقتی که از حد میگذره دیگه انگار هیچی دلتنگیت رو برطرف نمیکنه حتی اون اتفاقی که منتظرش بودی! باور کن