Friday, December 26, 2008

یه چند روزی باید می گذشت تا اون خستگی مفرط از تنم در بیاد دلم می خواست تو اولین فرصت بیام اینجا و یه کم حرف بزنم کارای عملی پروژه بالاخره تموم شد احتمالا از امروز فردا نوشتنش شروع میکنم همچنان سرم شلوغه در گیرم ولی اوضاع یه کمی بهتره
دیروز روز عجیبی بود برام از این نظر که شاید یه مقدار نگرانم کرد برای فکرا و برنامه هایی که دارم برای تصمیمهام برای یه سری تغییراتی که داشتم و سعی می کنم انکارشون کنم
مشکل اینجاست که مشورت کردن هم خیلی راهی از پیش نمی بره شنیدن نظرات مختلف همیشه هم کارساز نیست تا الان راه حل یه سری مسایل رو به گذر زمان سپرده بودم ولی این روزا یه کمی دارم می ترسم شایدم یه حس گذرا باشه