Wednesday, June 4, 2008

خیلی وقتا فکر می کنم به خیلی چیزا مخصوصا به آینده به تردیدهایی که براش دارم به دل نگرونیام به اینکه نمیدونم راه درست کدومه؟ به این بی اعتمادی رو به رشدی که توی وجودم نسبت به آدما شکل گرفته!به اینکه رفتارهای عجیب و غریبی که میبینم برام عادی شده و این منو نگران می کنه خیلی زیاد و اون موقع ست که با تمام وجود آرزو می کنم که کاش خودخواه بودم مثل خیلیای دیگه اصلا منظورم این نیست که خیلی آدم خوبیم و فلان وچنانا نه اتفاقا حالم از فیگور آدم خوب گرفتن به هم می خوره فقط به این تیجه رسیدم که اگه فقط یه ذره خودخواه باشی داغون نمی شی خیلیا هم هستن که نمی تونن باشن خودم سراغ دارم همین دور بر.من نگرانم
روزها رفتند و من دیگر خود نمی دانم کدامینم؟
...