Monday, December 31, 2007

کلی حرف می خواستم بزنم ولی نمی دونم چرا همش یادم رفت
!!
در کنار من بمان ور نه تو را تهمت زنم
محرم اسرار من با راز من بگریخته

Friday, December 14, 2007

من موندم اين همه بدي رو كجا قايم مي كنن ملت؟
گذشت اون زمان كه ميگفتن از رو چشاي آدما خيلي چيزا رو ميشه فهميد
از هر طرف كه رفتم جز وحشتم نيافزود
زنهار از اين بيابان وين راه بي نهايت
خسته ام خيلي خسته
چي شد آخه كه اينجوري شد واقعا لازم بود؟
حتما بوده ديگه
ميدونم كه زندگي مجموعه همه اين اتفاقاس ولي آخه نه ديگه اينجوري
مثل داستاناي مجله خانواده خوب آدم بهش بر مي خوره خدايا من به نظرت چي كار كنم؟
ها؟ اونقد چشام باز شده كه جرات نمي كنم پلك بزنم
فقط يه چيزيو كه قبلا هم تو اين بلاگ نوشته بودم باز با تمام وجودم ازت مي خوام
بر دلم گرد ستمهاست خدايا مپسند
كه مكدر شود آيينه مهر آيينم

Wednesday, December 12, 2007

من مانده ام ز پا
ولي آن دورها هنوز
نوري ست
شعله اي ست
خورشيد روشني ست
كه مي خواندم مدام
اينجا درون سينه من زخم كهنه اي ست
كه مي كاهدم مدام
نه هميشه روز آفتابي خوبه
نه هميشه شب مهتابي خوبه
گاهي آفتاب گاهي گريه گاهي ابر
گاهي مهتاب گاهي خنده گاهي صبر

Tuesday, December 11, 2007

يا رب مباد آنكه گدا معتبر شود